سرشت خود موجود اجتماعى شده است .
ولى حقيقت اينست كه مدنيت انسان بالعرض است نه بالطبع ، چيزى كه فطرى و طبيعى است علاقه و حب بذات است ، هر انسان بلكه هر حيوان به خودش علاقه دارد و طالب بقاء و تحفظ وجود خود است و ازين غريزهى فطرى دو صفت ديگر منشعب مىشود كه يكى جلب منفعت باشد و ديگرى دفع ضرر .
هر ذىشعور بسوى منافع و ملائمات وجود خود سعى و كوشش داشته ، و از مضرّات و پديدههاى ناگوار طبيعى خود گريزان است .
چون تحسيل همهى منافع و دفع ناملائمات به تنهائى در زندگى انفرادى ممكن نيست لذا جبرا ( و ثانيا و بالعرض ) بزندگى اجتماعى تن درميدهد ، و الّا طبيعت خودخواه انسان هيچگاه مقرّرات حيات اجتماعى را كه قهرا بمحدوديتها و چشمپوشى از بعضى منافع فردى منجر مىشود نمىپسندد بلكه از آن نفرت دارد .
( ج ) وقتى روى آوردن انسان بزندگى اجتماعى فقط جهت بهره بردارى شخصى باشد نه فطرى و طبيعى ، لذا هر وقت قدرت و فرصت پيدا كند ، از مقررات اجتماعى تخلّف ورزيده بحقوق ديگران تعدى مينمايد ، تا جائى كه احساسات او ارضاء گردد ، بمنافع و مضار ديگران اصلا توجهى نخواهد كرد ، و اين تخلف و تعدى از آن جهت است كه دنياى ما ظرفيت همهى آرزوهاى افراد را ندارد ، و منافع افراد هميشه در تصادم است ، مانند وسائط نقليه كه با كمال سرعت حركت
متافيزيك از نظر رئاليزم يا معارف اسلامى از نگاه علم وفلسفه (فارسى) — صفحة 170
مساهمون: الشيخ محمد آصف المحسني
ص١٧٠