دستاويز إلهى بود كه جز چنگ زنندهء به ريسمان ولايتِ او كسى نجات پيدا نخواهد نمود . خدا مزدى را سزاوار مقام رسالت نديد ، جز محبّت و مودّت ذوى القربايش . من نمىدانم چه شد ، وقتى كه فاطمه را به فزع در آوردند آن قوم ستمگرى كه با پدر او و شوهر او دشمنى داشتند ، او با حسرت نزد أبوبكر و عمر رفت و از شدّت اندوه و غصّه گريهاى طولانى نمود ، پس براى آنها خطبه خواند و حقّ را بيان نمود و شكايت اندوه و آزار خود را به خدا برد ، بطوريكه نزديك بود كوههاى ساكنْ از گلايه و شكواى او به حركت در آيد .
اى گروه مردم ! خدا را دربارهء حقّ ما منظور داريد ، ما از بوستان حضرت أحديّت ميوهء رسيدهء آن باغيم . اى مردم ! كدام دختر پيغمبرى را سراغ داريد كه پدرش او را از ميراث خود محروم كرده باشد ؟ پس چگونه أبوبكر ( كه مردى كهنه انديشه است ) با أحاديثى كه از نزد خود آورده و به پدرم افترا بسته است مرا از إرث پدرم محروم كرده است ؟
من نمىدانم آخر از روزى كه شما پرستش نمودهايد ، چه چيز را پرستيدهايد كه شما را وادار نموده كه أبوبكر را ولىّ و صاحب اختيار آل پيغمبر قرار دهيد ؟ ! اين لباس ، ردائى است كه خداوند غضب مىكند كسى غير از ما خاندان نبوّت و طهارت آن را بر دوش افكند .
خدا ميداند كه حقّاً ما اهل بيتى هستيم كه زشتى و پستى أبداً در خاندان ما سكنى نخواهد گزيد . »
ازرى در آخر قصيدهء خود ميگويد : « آخر بگوئيد چه سبب داشت كه بايد پارهء جگر مصطفى مخفيانه دفن شود و سپس قبر او با خاك يكسان گشته ( أثرش محو شده ) مجهول بماند ! ؟ آرى فاطمه از دنيا رفت ، ولى تراكم موجهاى غصّه و اندوه بر سينهء او از تمام أفراد بشر بيشتر بود ، بطوريكه هنوز در دهان روزگار از آتشهاى درونى فاطمه شعله بيرون مىزند . فاطمه در ميان خاك نرفت ، بلكه در
رساله مودت (تفسير آيه قل لا أسئلكم عليه أجرا إلا المودة في القربى) (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٧١