آمدهاند كه انتقام بكشند ؛ ولى پيغمبر مىگويد : دست نزنيد ! بگذاريد بگويند . خدا به من گفته است : كسى را كه شهادتين بر زبان جارى مىكند ، نكشيد ، حالا در دلش هر چه مىخواهد باشد ؛ من مأمور به باطن نيستم ، بلكه مأمور به ظاهرم ؛ و از طرف خدا مأمورم كه جنگ كنم تا بگويند : أَشْهَدُ أَنْ لَا إلَهَ إلَّا اللَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَهِ . زمانى كه اين شهادت را بر زبان جارى كردند ، عَصَمُوا مِنِّى دِمَآئَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ . ديگر خون و مالشان محفوظ است .
چندين بار پيغمبر اين جمله را در مواطن متعدّده فرمودند . اين هم قضّيهء بسيار عجيب و غريبى است كه بايد إنسان را متوجّه و بيدار كند كه اين پيغمبر چه قسم بوده و عبوديّتش چگونه بوده است ، كه كوچكترين تعدّى و تجاوزى را از آن مَمْشائى كه خداوند برايش قرار داده است براى خود جائز نمىشمرد ! چون او الآن مىخواهد كار خير كند ؛ خير اين است كه عبد پروردگار باشد ؛ و ولايتش را در مجراى ولايت خدا قرار بدهد .
اگر بنا شود از خود إظهار نظر نمايد ، بين اين ولايت و بين ولايت خدا ، اختلاف زاويه پيدا مىشود ؛ و خودش مسؤول مىشود ؛ يعنى كار حسنهاش تبديل به سيّئه مىشود . كارى كه نتيجهاش شفاعت كبرى است ، كارى كه نتيجهاش بدست گرفتن لوا حمد است ، كارى كه نتيجهاش بالا رفتنِ بر منبرِ وسيله و شفيع شدن بر أوّلين و آخرين است ،
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
است « 1 » نتيجهء اين كار اين خواهد شد كه خدا از او مؤاخذه كند كه چرا چنين عمل كردى ؟ پيغمبر داراى چنين نفسى است !
ببينيد چقدر اين نفس خاضع و خاشع و در مقام عبوديّتِ پروردگار ، ذليل و مسكين و مستكين است ، كه هيچ جنبهء أمرى ، نهيى ، شخصيّت نمايى ، خودمَنِشى ، خودمِحورى و أنانيّتى ندارد ؛ مگر آنچه را كه خدا به او إذن مىدهد !
هامش
( 1 ) آيه 107 ، از سورهء 21 : الانبيآء