به خود جلب كند ، اصرار و ابرام بر عدم نياز به استاد را مطرح كردند . و مجموع بيانها و گفتگوهاى ايشان در اطراف و گرداگرد چند مطلب دور ميزد :
پنج دليل بعضى از مدّعيان ، بر عدم لزوم استاد در سير و سلوك إلى الله
اوّل : استاد حقيقى ، امام زمان عجَّل اللهُ فرجَه الشَّريف ، حاضر و ناظر است ؛ و او زنده و احاطه به عالم ما سوى دارد ، و از حالات و جريانهاى هر شخص سالك مطّلع و بنحو اكمل و اتمّ وى را به نتائج سلوك مىرساند . ما شيعيان كه در ادعيه و زيارات موظّفيم او را ياد كنيم و سلام كنيم و عرض حاجت نمائيم ، براى همين سبب است . و در صورت اعتقاد به امام زنده و اميد تعجيل فرج او ، آيا حاجت خواستن از غير و استمداد از استاد غلط نيست ؟ ! با وجود امام واقعى و حقيقى كه داراى ولايت كلّيّهء الهيّه است ، آيا دست نياز برآوردن به استادى كه همچون خود انسان خطا مىكند و اشتباه مىنمايد شرمآور نيست
دوّم : آنچه استاد به انسان تعليم ميدهد ظهورات نفس اوست ؛ مگر كسى ميتواند از حيطهء نفس خود قدمى فراتر نهد ؟ ! بنابراين تبعيّت از استاد ، يعنى از افكار و آراءِ او پيروى نمودن و در راه و طريق نفسانى او جارى شدن . و اين صد در صد غلط است . چون خداوند انسان را كه آفريد به او نيروى استقلال و خود انديشى داد . حيف نيست كه انسان اين نيرو را در هم شكند و عزّت و استقلال خدادادى را از بين ببرد و تابع شخصى شود كه او هم همچون خود اوست ! ؟
سوّم : خداوند به انسان نيروئى داده است كه با آن ميتواند با عالَم غيب متّصل شود و حوائج خود را از آنجا اخذ نمايد . از راه مكاشفات بايد انسان به حقائق برسد . فلهذا تبعيّت از علماء هم غلط است . آنها احكام را از جمع و تفريق و از ضرب و تقسيم به دست مىآورند ، و از راه فرمول سازى جعل حكم مىكنند ؛ پيروى از ايشان شخص را به حقيقت نمىرساند . آن عالمى كه خودش علم ندارد و راه صرف وجوه شرعيّه را در مظانّ خود نميداند ، چگونه