مىنمودند ولى فائده نداشت ، و از طرفى هم چون از محبّان و سابقه داران بود و ديدگان ملكوتيش به مقام و منزلت آقا گشوده شده بود ، دست بردار نبود ، و فاتحهء حديث عقل و اطاعت را خوانده بود و صريحاً مىگفت : اين احكام مزدوران است نه احكام عشّاق ، و بالاخره همين تمرّد هم در آخر الامر كار او را ساخت و حضرت آقا إلى الأبد او را از خود طرد كردند و به منزل راهش ندادند ؛ بارى اين مرد هم در آن روز حاضر بود و بواسطهء توقّعات و تمنّيات بى جا و بى موقع از آقا و تمرّد و عدم اطاعت ، حضرت آقا را در آن روز سخت عصبانى و ناراحت كرده بود و نزديك بود كار به جاهاى باريك كشد ، و حضرت آقا بكلّى از رحمت إلهيّه و ربّانيّه عقيمش گردانند . و خود او هم سخت در اضطراب و تشويش افتاده بود . از طرفى راه فرار نداشت ؛ و از طرفى دورى و هجران آقا براى وى غير قابل قبول بود .
فلهذا حقير در آن موقع دقيق و بسيار خطير پا در ميان نهاده ميانجى شدم ؛ از طرفى ناراحتى آقا برايم سخت بود ، و از طرفى محروميّت و حرمان اين رفيق طريق و سالك دلخسته مشكل مىنمود . بنابراين از آقا طلب عفو كردم ، و از ناحيهء آن رفيق التزام به عدم تمرّد و اطاعت بعدى دادم ، و حال خودم هم تغيير كرده بود و اشكهايم روان بود .
حضرت آقا پذيرفتند ، و چنان از اينگونه التيام شاد شدند و ناگهان به وَجْد و مسرّت آمدند كه بدون اختيار فوراً دست در جيبشان برده و يك قلمتراش سبز رنگ را درآورده و به من هديه كردند . آن قلمتراش اينك نزد حقير ، محترم و موجود است .
روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 589
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٥٨٩