اين نفس جان دامنم برتافته است * بوى پيراهان يوسف يافته است
كز براى حقّ صحبت سالها * بازگو رمزى از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود * عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم اى دور اوفتاده از حبيب * همچو بيمارى كه درو است از طبيب
لا تُكَلِّفنى فَإنِّى فى الفَنَاء * كَلَّتْ أفهامى فَلا أُحصى ثَناء
كُلُّ شَىءٍ قالَهُ غيرُ المُفيق * إنْ تَكَلَّفْ أو تَصَلَّفْ لَا يَليق
هر چه مىگويد ، موافق چون نبود * چون تكلّف ، نيك نالايق نمود
خود ثنا گفتن ز من ترك ثناست * كاين دليل هستى و هستى خطاست
شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر « 1 »
چون حضرت استاد ، از اين عالم به عالم خلود رحلت فرمود ، و اين حقير با عنوان « مهر تابان » يادنامهاى برايشان نوشتم ؛ با خود گمان مىكردم تا اندازهاى توانستهام ، ايشان را معرّفى كرده باشم ، و به عاشقان كوى حبيب و مشتاقان لقاى جمال حضرت سرمدى ، ارائه طريقى نموده باشم . اينك كه گهگاهى همان نوشتهء خود را نگاهى مىكنم ؛ مىگويم ؛ هيهات ، هيهات أنْ أظُنَّ أنْ أصِلَ إلى فهم مَغْزَى معنويّتك . أو أقدر على أن أتفوّه بكمال روحانيّتك ؛ فيرجع فهمى كليلًا ، و عينى خائباً و حسيراً ، و لسانى خارساً و ثقيلًا .
عنقا شكار كس نشود دام بازگير * كانجا هميشه باد به دست است دام را
سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف گره گير تو ديد * دل سودا زدهاش بر من ديوانه بسوخت
آشنائى نه غريب است كه دلسوز من است * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقهء زهد ، مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا آتش خمخانه بسوخت
هامش
( 1 ) منتخبى است از اشعار مولانا مولوى در مجلّد اوّل ص 4 از « مثنوى » ميرزا محمود وزيرى .