ما كئيم اندر جهان پيچ پيچ * چون الف كو خود ندارد هيچ هيچ
چون الف گر تو مجرّد ميشوى * اندرين ره مَرد مُفرد ميشوى « 1 »
و ديگرى نيز عالى سروده است :
اسْقِنى يا رَبِّ كَأْسَ الْوَحْدَةِ * سُكْرُها يُمْحِى ظُلامَ الْكَثْرَةِ
ساقيا آن بادهء وحدت بيار * تا بَرَد از چهرهء دل اين خُمار
عشق وحدت ار دمى آيد به كار * مىكشاند مر تو را تا كوى يار
بشنوى آن دم تو با صوت حسن * بىمحابا بانگ المُلْكُ لِمَن
ار چه مولى گفته در امُّ الكتاب * در قيامت باشد اين بانگ آن جناب
ليك مطلبها بسى باشد دقيق * گويمت شرح ار بخواهى اى رفيق
سر برآور از عوالم تا به هو * تاى تعبير است و ضيق گفتگو
هامش
( 1 ) « مثنوى » طبع ميرخانى ، ج 1 ، ص 41