تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معاد شناسى (فارسى) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
ما كئيم اندر جهان پيچ پيچ * چون الف كو خود ندارد هيچ هيچ چون الف گر تو مجرّد ميشوى * اندرين ره مَرد مُفرد ميشوى « 1 »
و ديگرى نيز عالى سروده است :
اسْقِنى يا رَبِّ كَأْسَ الْوَحْدَةِ * سُكْرُها يُمْحِى ظُلامَ الْكَثْرَةِ ساقيا آن بادهء وحدت بيار * تا بَرَد از چهرهء دل اين خُمار عشق وحدت ار دمى آيد به كار * مىكشاند مر تو را تا كوى يار بشنوى آن دم تو با صوت حسن * بىمحابا بانگ المُلْكُ لِمَن ار چه مولى گفته در امُّ الكتاب * در قيامت باشد اين بانگ آن جناب ليك مطلب‌ها بسى باشد دقيق * گويمت شرح ار بخواهى اى رفيق سر برآور از عوالم تا به هو * تاى تعبير است و ضيق گفتگو
هامش
( 1 ) « مثنوى » طبع ميرخانى ، ج 1 ، ص 41