« التّجلّيات الإلهيّة » محيى الدّين عربى جمع آورى كرده است ، مؤلّف آن گويد : كَانَ الإمَامُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ - رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ - ذَاتَ يَوْمٍ فِى الصَّلَاةِ ، فَخَرَّ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ . فَسُئِلَ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ : مَا زِلْتُ أُكَرِّرُ آيَةً حَتَّى سَمِعْتُ مِنْ قَائِلِهَا ، فَكَانَ بِى مِن ذَلِكَ مَا كَانَ . ( از « عوارف المعارف » سهروردى و « إحياء العلوم » )
حكيم سبزوارى در « ديوان اسرار » « 1 » فرموده است :
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست * منظر روى تو زيب بصرى نيست كه نيست
نيست يك مرغ دلى ، كش نفكندى به قفس * تير بيداد تو تا پر به پرى نيست كه نيست
ز فغانم ز فراق رخ و زلفت به فغان * سگ كويت همه شب تا سحرى نيست كه نيست
نه همين از غم او سينه ما صد چاك است * داغ او لالهصفت بر جگرى نيست كه نيست
موسئى نيست كه دعوىّ أنا الحقّ شنود * ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
چشم ما ديده خفّاش بود ورنه ترا * پرتو حسن به ديوار و درى نيست كه نيست
گوش اسرار شنو نيست و گرنه اسرار * برش از عالم معنى خبرى نيست كه نيست
هامش
( 1 ) طبع كتابفروشى ثقفى اصفهان ( سنه 1338 شمسى ) ص 39 و 40