در اين موقع سؤالى پيش مىآيد ، چگونه قرآن ، قلب و سينه را مركز اين پديدهاى روانى دانسته است در صورتى كه بر اساس تحقيقات علمى ، قلب صنوبرى ، كه در قسمتى از سينه قرار گرفته است ، كوچكترين نقشى در تحقق پديدهء دانش ندارد ؟ چگونه قرآن ، برخى از قلوب را بيمار و ترسو معرفى مىكند . « 1 » در صورتى كه همگى مربوط به روان است ؟
چگونه قرآن سينه را تنگ و وسيع « 2 » معرفى مىنمايد ؛ در صورتى كه مركز تمام اين ادراكات ، مغز و سلسله اعصاب است ، نه قلب و نه سينه ؟
پاسخ : اولًا ، يكى از معانى قلب در لغت عربى ، همان عقل و روح است . در فرهنگهاى عربى مىنويسند : « القلب :
العقل » . و در استعمالات معمولى در همان معنا نيز به كار مىرود ؛ هنگامى كه انسان با ناگوارىها دست به گريبان مىشود مىگويد : « قلبم سياه شد » . موقعى كه از دوست ديرينهء خود بىمهرى مىبيند ، مىگويد : « قلبم شكست » .
ناگفته پيداست منظور از اين جملهها همان قلب صنوبرى شكل كه وظيفهء آن رساندن خون به شرايين و وريدهاست ، نيست ، بلكه مقصود چيزى است كه حقيقت انسان به آن بستگى دارد و اگر از ميان برود ، انسانيت نيز از ميان مىرود و بشر به صورت جمادى در مىآيد .
در برخى از آيات قراينى وجود دارد كه منظور از قلب ، همان قطعه گوشتى كه در قسمت مايل به چپ سينه قرار گرفته است ، نيست ؛ زيرا در يكى از آيات چنين مىفرمايد :
هامش
( 1 ) . . مانند « فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » بقره ( 2 ) آيهء 10 ؛ « وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ » مؤمنون ( 23 ) آيهء 60 .
( 2 ) . . انعام ( 6 ) آيهء 145 .