مسألهء زمامدارى پس از رحلت پيامبر به او واگذار گردد .
حضرت در پاسخ وى فرمود :
لا ولاكرامة ؛ « 1 »
اين پيشنهاد ، صحيح نيست و عزتى در اين كار نيست .
هر فرد منصف و دور از تعصب ، با ملاحظهء اين دو فراز از تاريخ كه از دست تحريف مصون مانده است ، مىتواند موقعيت مسأله را در زمان پيامبر به دست بياورد و مطمئن گردد كه پيامبر پيوسته از اين كه موضوع خلافت به او و يا امت مربوط باشد ، كاملًا تحاشى نمود و آن را يك امر الهى تلقى مىكرد .
گذشته از اين ، هر گاه موضوع انتخاب خليفه در قلمرو اختيار امت بود ، لازم بود كه پيامبر موضوع را به مردم بازگو كند ، و حتى نه تنها اصل موضوع را تذكر دهد ، بلكه امت را از نحوهءانتخاب آگاه سازد و حوزهاى كه بايد خليفه را انتخاب كند و شرايط افرادى كه صلاحيت مداخله در اين كار را دارند ، مشخص كند در صورتى كه پيامبر اسلام ، در اين باره كوچكترين سخنى نگفته است .
آيا مسألهء زعامت مسلمانان از نظر درجهبندى كمتر از مستحبّات و مكروهات است كه در لسان پيامبر وارد شده است ، چگونه مىتوان گفت كه رسول خدا از توجهدادن امت به يك چنين مسألهءخطير و پر اهميت كه سرنوشت اسلام و مسلمانان به آن بستگى داشت ، غفلت ورزيد و كوچكترين سخنىدربارهء آن نفرمود ؟
دانشمندان اهل تسنن ، نه تنها مىگويند : كه پيامبر براى خود وصى و خليفهاى تعيين نكرده است ، بلكه مىگويند : در شيوهء خلافت نيز كوچكترين سخنى - نفياً و اثباتاً به دست آنان نرسيده است .
هامش
( 1 ) . طبقات كبرى ، چاپ بيروت ، ج 1 ، ص 262 . ابن اثير ، تاريخ كامل ، چاپ مصر ، ج 2 ، ص 46 نماينده و زمامدار يمامه كه حامل پيام او بود چنين گفت : « ان جعل الامرذ لَهُ اسلَمَ وَ سارَ الَيهِ وَ نَصرَهُ وَ الاقَصَةَ حَربَهُ ؛ هرگاه اين موضوع به او واگذار گردد مسلمان مىشود و آيين پيامبر را يارى مىكند و در غير اين صورت با آن به نبرد برمىخيزد » .