بوده است .
اينجاست كه انسان به عظمت جملهاى كه قرآن در چهارده قرن پيش فرموده است پى مىبرد ، آنجا كه مىفرمايد :
« ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا »
اين سخنانى است كه به زبان مىرانند و در اين عقايد از افرادى كه قبلا كافر شدهاند پيروى مىكنند و خود را در اين عقيده ، شبيه آنان مىسازند .
نبودن فرزندى براى خدا از نظر قرآن و خرد
دلايل روشن عقلى و قرآنى با ( روشنترين وجه ) ، نسبت هر نوع ولد و فرزند را به خدا سخت محكوم مىكند ، زيرا معناى اين جمله اين است كه جزئى از بدن پدر به نام « اسپرماتوزوئيد » منفصل و جدا گردد و در رحم مادرى قرار گيرد و به مرور زمان به تكامل خود ادامه دهد ، ولى انتساب چنين مطلبى به خدا صددرصد واهى و باطل است .
از طرفى خداوند ، ماده و جسم نيست تا جزئى از بدن آن منفصل و جدا گردد و در نقطهاى رشد و نمو كند ، بلكه او آفرينندهء جهان ماده و اجسام مىباشد و وجود و هستى او ، پيراستهتر از آن است كه از مقام شامخ خود ، آنچنان تنزل كند كه به شكل اجسام درآيد و از نظر درجه در حد ماده كه در دل زمان و مكان قرار دارد قرار گيرد .
از طرف ديگر ، انفصال جزئى از خدا ، جز تحليل و تجزيهء ذات ، معناى ديگرى ندارد و ذات خداوند بالاتر از آن است كه