پيامبر اسلام مىفرمود :
« لن تقدّس امّة لا يؤخذ للضّعيف فيها حقّه من القوىّ غير متتعتع ؛ « 1 »
ملتى كه حق ضعيفان را با صراحت و بدون ترديد از زورمندان نگيرد ، هرگز روى سعادت را نخواهد ديد » .
امير مؤمنان علت پذيرفتن خلافت را پس از 25 سال محروميت ، چنين تشريح مىفرمايد :
« اما و الّذى فلق الحبّة ، و برء النّسمة لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر ، و ما اخذ اللّه على العلماء ان لا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم ، لالقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكأس أوّلها ؛ « 2 »
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد ؛ اگر نبود حضور مردم و اينكه حجت خدا به وجود ياران فداكار ، تمام گرديد ، و اينكه خداوند از دانشمندان پيمان گرفته كه در برابر سيرى ستمگر و گرسنگى ستمديده سكوت نكنند . از پذيرفتن خلافت روى برمىتافتم ، و مهار خلافت را بر كوهان آن مىانداختم و پايان آن را با نخستين ظرف آن ، سيراب مىكردم » .
با اين بيانات روشن ، و تاريخ واضح شرايع و اينكه پرچمداران مذهب ، در تمام ادوار ، طبقات محروم اجتماع بودند ، و حاميان و طرفداران جدى پيامبران را طبقه استثمار شده تشكيل مىداد ، آيا صحيح است كه ماترياليستهاى عصر دربارهء مذهب داورى كنند كه :
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه عبده ، ج 3 ، ص 113 ( نامه امام به استاندار مصر مالك اشتر ) .
( 2 ) . همان ، 1 ، خطبه 3 .