گفت شير از روشنى افزون بدى * زهرهاش بدريدى و دلخون شدى
اين چنين گستاخ زان مىخاردم * كاو در اين شب گاو مىپنداردم
حق همى گويد كه اى مغرور كور * نى زنامم پاره پاره گشت طور
كه لَو انزلنا كتاباً لِلجَبَل * لا نَصدَع ثم انقطَع ثم ارتحل
از من ار كوه احد واقف بدى * پاره گشتى و دلش پرخون شدى
از پدر و از مادر اين بشنيدهاى * لاجرم غافل در اين پيچيدهاى
گر تو بىتقليد زان واقف شوى * بىنشان بىجاى چون هاتف شوى « 1 »
در اين حال شاگرد برگشت . آقا فرمود : ميعاد ما و شما ظهر در منزل براى اداى نماز و نشانى منزل را دادند . قريب اذان ظهر به منزل ايشان در خيابان عباسيه ، شارعالبديه ، جنب منزل حاج صمد دلّال رفتم ، منزلى ساده و بسيار محقّر ، چند اتاق ساده عربى و در گوشهاش يك درخت خرما بود ، و چون يك اشكوبه بود ما را به نام رهبرى نمودند . در بالاى بام حضرت آقا سجاده انداخته آماده نماز بودند و فقط يك نفر ارادتمند به ايشان حاج محمدعلى خلف زاده بود كه مىخواست با ايشان نماز بخواند و سپس معلوم شد آقاى حاج محمدعلى ، ظهرها را غالباً در معيت ايشان نماز مىخواند . بنده نيز اقدام كردم و نماز جماعتى كه فقط دو مأموم داشت بجاى آورده شده و ايشان نهايت مهر و محبت را نمودند و فرمودند : شما مىرويد به نجف و انشاءالله تعالى وعده ديدار براى سفر بعدى . در آن روز كه نيمه شعبان بود حقير دستشان را بوسيده و توديع نمودم و به نجف مراجعت كردم » . « 2 »
آيت الله حجت انصارى در رابطه با عنايت استاد خود به مرحوم حاج سيد هاشم موسوى حداد گويد :
« مرحوم قاضى خيلى به ايشان عنايت داشت و او را به رفقاى سلوكى معرفى نمىكرد و به حال او ضَنّت داشت كه مبدا رفقا مزاحم او شوند . او تنها شاگردى است كه در زمان
هامش
( 1 ) - - مثنوى ، طبع آقا ميرزا محمود ، جلد 2 ، ص 216 .
( 2 ) - روح مجرد ، صص 32 و 34 . نويسنده اين كتاب مرحوم آيت الله سيدمحمدحسين حسينى تهرانى يكى از شاگردان و مريدان آن بزرگوار بوده و كتاب روح مجرد را در شرح حالات مرحوم حداد نوشته است . .