تا كار براى طلاق به دادگاه كشيده شد ( واى بر پدر و مادر نفهم كه با دختر و يا پسرشان گاهى چه مى كنند ) در آن هنگام مروان حكم ، حاكم آنجا بود و از آن رو كه زن داراى جمال بود ، پاى مروان لغزيد و حكم را به خطا به نفع پدر و مادر زن داد و طلاق زن را به زور گرفت و پس از ايّام عدّه ، مرد را به زندان افكند و زن را به زور به ازدواج خود در آورد . وقتى مرد از زندان خارج شد ، رفت شام پيش معاويه و شكايت استاندارش را به او نمود . معاويه ابتدا غضبناك شده و داد و فرياد به راه انداخت و دستور داد كه مروان و زن و پدر و مادرش از كوفه به شام آورده شوند . هنگامى كه چشم معاويه به زن افتاد او نيز به مانند استاندار خود پايش لغزيد معلوم است كه چنين خواهد شد ، آنگاه كه وجدان اخلاقى نباشد ، بين پُست و مقام و خليفه و استاندار و شخص عادى فرقى نخواهد بود . اين كه اسلام مى گويد رهبر يا استاندار و يا قاضى بايد متعهّد و متّقى باشد به همين جهت است اكنون كه معاويه خود نيز لغزش پيدا كرده بود ، نمى دانست چه بگويد ، در نتيجه براى تحريك كردن غرايز زن رو به او كرد و گفت : خانم ! آن شوهر فقير و بيچاره ى به درد نخورت را مى خواهى يا اين استاندار كوفه را با آن حكومتش يا من را با اين قصر و اين سلطنت ؟ زن نيز در پاسخ با كمال شهامت گفت : يك موى شوهرم را به تو و قصرت و حاكم و آن حكومتش نمى فروشم . من با غناى شوهرم ساخته ام ، اكنون نيز با فقر او مى سازم . من متعلّق به
ويژگيهاى معلم خوب (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٩١