عليه السلام و سپس به همه ما سلام كرد . بعد گفت : آقا دلم مى خواهد مرا نزد خود جاى دهى . امام باقر عليه السلام او را در كنار خود جاى دادند . سپس پيرمرد گفت : يابن رسول الله من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام ، دوستان شما را دوست و دشمنان شما را دشمن مى دارم و منتظر فرج شما هستم . " هل ليمن نجاة " آيا نجاتى براى من هست ؟ جاذبه پيرمرد امام باقر عليه السلام را فرا گرفت و ايشان به گريه افتاد و فرمود : اى پيرمرد ، دل خوش دار ، زيرا فردى نزد پدرم امام سجاد عليه السلام آمده و همين مطلب را گفت . امام سجاد عليه السلام گفتند : بارك الله به تو ، زيرا دم مرگ با دل خنك از اين دنيا مى روى و وقتى وارد شوى به قبر وارد نشده ، بلكه بر پيامبر ( ص ) ، اميرالمؤمنين ( ع ) ، حضرت زهرا ( س ) ، امام حسن ( ع ) ، امام حسين ( ع ) وارد مى شوى .
محمد بن حكيم مى گويد : مثل اينكه آتشى در دل اين پيرمرد افروخته شد و بنا كرد به گريه كردن و گفت : يابن رسول الله ، اين روايت را يك بار ديگر برايم تكرار كن . آقا تكرار كردند و پيرمرد از فرط گريه شوق از هوش رفت . امام باقر عليه السلام به دست مباركشان آب بر روى وى ريختند و به هوشش آوردند . سپس پيرمرد براى تبرك و تيمن دست به بدن امام باقر عليه السلام كشيده و خداحافظى كرده و رفت . محمد بن حكيم مى گويد : ديدم امام باقر عليه السلام به قد و قامت اين پيرمرد نگاه مىكند . سپس رو كرده به ما و فرمودند : اگر كسى مى خواهد به يك فرد بهشتى نگاه كند به اين پيرمرد بنگرد .
از سخن فوق روشن مى گردد كه اصل در شيعه گرى اينست كه حلال امام را حلال و حرام ايشان را حرام ، دوستان امام را دوست و دشمنانشان را دشمن دانسته و منتظر فرج باشيم .
لذا قضيه مهدى ( عج ) حتى در زمان خود رسول گرامى و از زبان
بسوى حق (فارسى) — صفحة 204
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٠٤