تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در خانه (فارسى) — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
آدمهاى متقى هستند .

- گذشت همسر حاكم

زنى مسلمان ، همسر حاكم مازندران بود . سالى برنج مازندران از بين رفته بود و مردم نمىتوانستند ماليات بدهند . ( ماليات معينى براى هر استانى وضع شده بود كه بايد حاكم آن استان به حكومت مركزى مىداد ) . حاكم ، اين موضوع را با خانمش در ميان گذاشت و گفت : امسال چه بايد كرد ؟ من هم ندارم كه ماليات بدهم . به زور هم نمىشود از اينها گرفت زيرا گناه است . اين خانم گفت من يك پيراهن مُرصّع دارم كه از پدرم به ارث رسيده است . آن را به عنوان ماليات بفرست . حاكم مازندران آن را فرستاد . اين پيراهن ، كه با دانه‌هاى جواهر آراسته شده بود ، در جلسه مركز ، و بخصوص در چشم پادشاه آن زمان ، جلوه كرد . اما پادشاه از بس از كار حاكم و گذشت و فداكارى همسرش خوشش آمده بود ، پيراهن را دوباره برگرداند و گفت كه من امسال ماليات مازندران را بخشيدم . هم حاكم و هم مازندرانيها همه و همه خوشحال شدند . اما زن حاكم گفت من اين پيراهن را ديگر نمىپوشم ؛ براى اينكه چشم نامحرم به آن خورده است . خانم ! نمىگويم چنين باش . اما در اين ايّام عيد مواظب باش لباس نوى تو را جوان عزب نبيند ! مىگويم مواظب باش صورت تو را نبينند . اگر ايمان قلبى مىخواهى مىگويم جوان ! تا مىتوانى نگاه به نامحرم