وقتى كه صاحب جواهر بار مرجعيت را بر دوش شيخ انصارى گذاشت ، شيخ ديد كه بار بسيار سنگين است و تحمل آن را ندارد ، لذا به طلبه ها گفت : شما اشتباه مى كنيد ، من يك هم مباحثه داشتم كه از من اعلم و خيلى هم عالى بود . او مرجع است و در مازندران است . به نزد ايشان رفتند و ايشان گفت : خير مرجع خود اوست و مى خواسته فرار كند ، من اعلم بودم اما تقريباً 10 سال پيش به مازندران آمدم ، در اين مدت او درس مى خواند و من متاركه درس كردم ، من اينجا امام جماعتم ، او اعلم است ، پس به نزد او برويد . آنكه شيخ انصارى مى سازد ، ايمان است ، آنكه ميرزاى شيرازى را كنترل مىكند و اينكه مى بيند حتى بسيار ضعيف حب رياست دارد ، نفس را كوبيده و مرجعيت قبول نمى كند ، ايمان است ، آن هم ايمان قلبى كه در اثر تهذيب نفس در دل او رسوخ كرده باشد .
در روايات مى خوانيم كه پيغمبر وقتى مى خواستند به جنگ بروند عده اى را براى سر پرستى خانه ها در مدينه مى گذاشتند . جوانى براى سرپرستى خانه ها گماشته شده بود . روزى از اين خانه به آن خانه مى رفت به خانه دوستش رسيد و در زد . خانم پشت در آمد و جوان به او گفت چه لازم دارى تا برايت بگيرم ؟
زن در را باز كرد و مرد كه شيطان او را وسوسه كرده بود به داخل رفت ، دست شهوت انگيز روى سينه زن گذاشت . يك دفعه زن مثل اينكه مار توى سينه اش آمده ، گفت النار ، النار ، ( آتشآتش ) چكار مى كنى ؟
مثل جرقه اى كه روى يك انبار بنزين بيايد ، آن مرد آتش
عوامل كنترل غرائز در زندگى انسان (فارسى) — صفحة 162
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٦٢