روشن پيرمرد روشن ضميرى وارد شد و به حضرت سلام كرد . سپس ، به همهء اهل مجلس سلام داد ، آنگاه به امام ( ع ) رو كرد و گفت : « دلم مىخواهد كه مرا نزد خود بنشانيد » . امام ( ع ) فرمودند : « بيا بنشين » . او هم پهلوى حضرت نشست . سپس ، عرض كرد : يا ابن رسول الله ( ص ) من شما اهل بيت را دوست دارم و دوستان شما را هم دوست دارم . دشمنان شما و دشمنان دوستان شما را هم دشمن دارم . حلال شما را حلال و حرامتان را حرام مىدارم . آيا براى من نجاتى هست ؟ » امام ( ع ) برافروخته و خوشحال شد و فرمود : « من خدمت پدرم امام سجاد ( ع ) بودم ، كسى وارد شد و همين جملات را بر پدرم عرضه داشت . » آنگاه پدرم فرمود : « اى مرد ، دل خوش دار كه هنگام مرگت رسول خدا ، اميرالمؤمنين ، فاطمهء زهرا ، امام حسن و امام حسين ، صلواتالله عليهم اجمعين بر بالين تو حاضر مىشوند ، جان سپردنت همچون بويين گل خواهد بود و با قلب خنك از دنيا خواهى رفت . ( شايد اشاره به اين باشد كه در حال قبض روح به دست على ( ع ) از آب كوثر خواهيم نوشيد . ) وقتى هم از دنيا رفتى بر پيغمبر و اهل بيت ( ع ) او وارد مىشوى . » پيرمرد روشن ضمير از جواب امام ( ع ) بسيار شاد شد و عرض كرد : « يا ابن رسول الله ( ص ) يك بار ديگر تكرار بفرمائيد . » و حضرت نيز تكرار فرمودند . سپس آنقدر از خوشحالى گريست كه بىهوش شد . حضرت بالاى سر او آمدند و به هوشش آوردند ، وقتى به هوش آمد دستانش را به بدن مبارك و مطهر امام ( ع ) زد و به خود كشيد و اجازهء مرخصى گرفت و از
معاد در قرآن (فارسى) — صفحة 161
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٦١