بود . پيامبر در مرض وفاتش فرمود « كاغذ و دواتى بياوريد تا چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد » آن گاه عمربن خطاب گفت : « حسبنا كتاب الله ؛ قرآن كافى است » در عين حال بعضى خواستند بياورند ، عمر مصرّانه نگذاشت و گفت : « إنّ الرجل ليهجر ( راستى چقدر بى شرمى ) پس از اين جمله بعضى گفتهاند : مجدّداً از خود پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال مىكنيم ، پس از سؤال از آن حضرت ؛ فرمود « أ و بعد ماذا ؛ پس از اين حرفها ؟ ! » ، و ديگر قبول ننمود . و فرمود : بيرون برويد و آنها هم بيرون رفتند ، و عجيب اين كه اين دستور بيرون رفتنى را هذيان نگرفتند ! ( كه اين داستان در كتب شيعه و سنى آمده است به مدارك مذكور در كتاب « و ركبت السفينة » تأليف مروان خليفات و « عبدالله سبا » تأليف آقاى عسگرى و . . . رجوع شود . )
پيش از اين جريان نيز اين جلوگيرى بوده است . عبدالله بن عمرو بن عاص مىگويد : هر چه از پيامبر صلى الله عليه و آله مىشنيدم مىنوشتم ولى قريش مرا از اين كار بازداشت ( قريش در برابر انصار است و منظور مهاجرين از مكه هستند ، كه مىدانيم قدرت در ميان مهاجرين به دست ابوبكر و عمر و امثال آنها بود . ) آنها به عبدالله گفتند : هر چه مىشنوى مىنويسى با اين كه پيامبر بشر است گاهى
حديث لو لا فاطمه ... (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٩١