برگها چون شاخ را بشكافتند * تا به بالاى درخت اشتافتند
با زبان شطأه حمد خدا * مىسرايند هر بَر و برگى جدا
بىزبان هر بار برگ و شاخها * مى سرايند ذكر و تسبيح خدا
كه بپرورد اصل آن را ذوالعطا * تا درخت استغلظ آمد فاستوى
جانهاى بسته اندر آب و گل * چون دهند از آب و گلها شاد دل
در هواى عشق حق رقصان شوند * همچو بدر آيند و بىنقصان شوند
جان زند اندر جهان آبگون * نعرهء يا ليت قومى يعلمون
چون شرح صدر و شكافتن سينه موجب تكامل آدمى است در صحيفهء سجاديه مىخوانيم :
وَ اشرحْ مراشد دينِكَ قلبي ؛ « 1 »
بارالها ! قلب مرا به آنچه موجب تكامل در دين تو است بشكاف . در دعاى عالية المضامين آمده است :
واشَرح صَدري لإيتاءِ الزكاة ، و إعطاءِ الصَدقاتِ ، و بذلِ المعروفِ و الإحسان ؛
پروردگارا ! سينهء مرا براى اداى زكات و صدقه و بذل معروف و نيكى آماده كن و بشكاف .
نتيجه : اسلام مىخواهد آدمى را از محدودهء وجود خويش بيرون برد و همهء جهان آفرينش را يكپارچه ، نه جدا از هم ، با بستگى كامل ، وجود را عضوى از آن بداند . چون خود بينى و همه چيز را براى خود ديدن و در نتيجه خود پرستى ، از تنگى و نشكافتن سينه و نگرفتن نور خدايى است و تا آدمى از حصار محدود خويش بيرون نرود ضعيف ، زبون ، بخيل ، حسود ، كينه توز ، بدخواه ، كم حوصله ، از خود راضى ، و متكبر است ؛ اما وقتى كه اين حصار را با نيروى تعليمات قرآنى شكست ، همهء صفات رذيله به صفات نيكو تبديل مىشود . « 2 »
هامش
( 1 ) . صحيفهء سجاديه ، دعاؤه فى طلب العافية .
( 2 ) . مراد آن نيست كه انسان هستى خود را مهمل انگاشته و بسان خيام بگويد :ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز * از روى حقيقتى نه از روى مجاز
بازيچه همى كنيم بر نطع وجود * رفتيم به صندوق عدم يك يك باززيرا در جهان آفرينش هيچ پديدهاى عبث و بىحكمت نيست :وجود پشه دارد حكمت اى خام * كه نبود در وجود تير و بهرام( تير و بهرام نام دو ستاره است ) .