معشر : جماعت .
نقيبه : از « نقب » ، شاهد قوم كه گفتهء او مورد قبول طايفهء خود باشد ، چهرههاى با نفوذ و شناخته شده .
أعضاد : جمع « عضد » ، نصرت و بازو . بازو سبب قدرت انسان در اعمال است .
حضنة : جمع « حاضن » ، حافظ و نگهدارنده .
غميزة : سستى در عمل و نادانى در عقل است .
سنة : غنودن ، خواب سبك ، گفته شده : سَنة ، سنگينى در سر و نعاس ، سنگينى در چشم و نوم ، سنگينى در قلب است . « 1 » ظُلامة : به معناى « مظلمة » ، چيزى كه ستمگر از شما گرفته باشد و شما در پى گرفتن آن باشيد .
سرعان ، عجلان : هر دو ، اسم فعل به معناى « سَرَعَ » و « عَجَل » هستند ، يعنى چه با سرعت و با شتاب .
إهالة : پى و مانند آن است كه ذوب شود .
خَطب : امر عظيم .
استوسع : از « وسعت » ، گشاد شد .
وهنة : لباسى كه پوسيده و پاره شده باشد .
استهز : استوسع .
فتق : شكاف .
هامش
( 1 ) . لسان التنزيل ، ص 213 . .