تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ موضوعي احاديث امام مهدي ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 880

مساهمون:

ص٨٨٠

اى حمران ! تو برادران و دوستانى داري . ( 1 ) در گذشته مردى از عالمان بود و پسرى داشت كه رغبتى به دانش پدر نداشت و درباره‌ى هيچ چيزى از او نمي‌پرسيد . آن مرد همسايه‌اى داشت كه نزد او مي‌آمد ، مي‌پرسيد و فرا مي‌گرفت . مرگ او فرا رسيد ، پسرش را فراخواند و گفت : پسرم ! تو از آن [ دانشي ] كه نزد من است روى گردان و كم رغبت بودي ، و در مورد هيچ چيز سؤال نمي‌كردي ، ولى من همسايه‌اى دارم كه نزد من مي‌آمد ، مي‌پرسيد ، فرا مي‌گرفت و به خاطر مي‌سپرد ، پس اگر به چيزى نياز پيدا كردى نزد او برو - و همسايه را به او معرفى نمود - . آن مرد از دنيا رفت و پسرش باقى ماند . پادشاه آن زمان رؤيايى ديد و سراغ آن مرد را گرفت ، خبر فوت او را دادند ، گفت : آيا فرزندى از خود به جاى گذارده است ؟ گفتند : آري ، پسرى به جاى گذاشته است ، گفت : او را نزد من بياوريد ، و برايش پيغام دادند حضور شاه برسد . پسر [ با خود ] گفت : به خدا نمي‌دانم چرا پادشاه مرا فراخوانده است ، و دانشى هم ندارم ، و اگر درباره‌ى چيزى از من سؤال كند رسوا مي‌شوم ، او سفارش پدر را به ياد آورد و به سراغ آن مردى كه از پدرش دانش برمي‌گرفت آمد و گفت : پادشاه سراغ من فرستاده و نمي‌دانم علّت آن چيست ، و پدرم فرمان داده بود اگر به چيزى نياز داشتم نزد شما بيايم . آن مرد گفت : اما من مي‌دانم براى چه سراغ تو فرستاده است ، پس اگر تو را آگاه ساختم هر آنچه خداوند نصيبت كرد ، بين من و تو قسمت شود . آن پسر هم پاسخ مثبت داد . مرد او را قسم داد و تأكيد گرفت كه وفا كند . او گفت : پادشاه مي‌خواهد از تو درباره‌ى رؤيايى بپرسد كه چه زمانى است ؟ بگو : اين زمان گرگ است . پسر هم نزد شاه آمد ، او گفت : آيا مي‌دانى چرا به سراغ تو فرستادم ؟ پسر گفت : فرستادى تا در مورد رؤيايى كه ديده‌اى سؤال كنى كه چه زمانى است ؟ پادشاه گفت : درست گفتي ، حال بگو چه زمانى است ؟ پسر گفت : زمان گرگ ، و شاه فرمان داد جايزه‌اى به او بدهند . او هم آن را گرفت و به خانه آمد ، و ابا كرد با آن مرد وفا كند . او [ با خود ] گفت :

هامش
( 1 ) . توضيح اين جمله پس از روايت خواهد آمد .