نام شهرى را شنيدهايد كه يك سوى آن در خشكى و يك سوى ديگر آن در دريا باشد ؟ پاسخ دادند : آري ، اى رسولخدا ! گفتند : قيامت به پا نخواهد شد تا آنكه هفتاد هزار تن از بنى اسحاق براى جنگ بدان سو بشتابند . وقتى بدانجا ميرسند ، فرود ميآيند ولى نه با سلاحى به جنگ ميپردازند و نه تيرى پرتاب ميكنند ، بلكه ميگويند : لا إله إلا الله والله اكبر ، و يكى از دو طرف آن سرزمين سقوط ميكند . . . »
اين مطلب از جسارت و بيپردگى كعب و پس از او ابو هريره حكايت ميكند ، امرى كه نظير آن كم يافت ميشود !
كعب ميگويد : يك سوم مسلمانان پا به فرار ميگذارند ، و اين سخن حديثى نبوى ميشود !
الفتن 2 / 467 از وى روايت ميكند : « هنگامى كه نبرد سخت كه نبرد با روم است رخ دهد ، جماعتى از شما بگريزند و به دشمن ملحق شوند . گروهى ديگر نيز بر آن شوند كه شما را تسليم كنند ولى خداوند برخى از آنها را به زمين فرو خواهد برد ، و بر برخى ديگر پرندگانى را خواهد فرستاد كه چشمان آنان را در ربايند ، و يك طائفه باقى مانند .
اى بندگان خدا ! هريك از شما آن وقايع را ديد و بر ترس خود غلبه كرد ، زير پالان [ مركب ] رود و يا ستون خيمهاش را بگيرد و بردبار باشد ، زيرا خداوند ياور گروه باقى است . اين در زمانى خواهد بود كه روميان شما را ضعيف شمارند و در شما طمع كنند . امير آنان به لشكريانش گويد : صبح هنگام بر اين مركبها سوار شويد و آنان را به يكباره از ميان بريد تا آنكه در زمين تا ابد نامى از اين دين يعنى اسلام نيايد . . . » ( 1 )
سخنى را به حذيفه نسبت ميدهند كه آن را نگفته است !
سنن الدانى / 104 در روايتى طولانى از حذيفه از رسولخدا ( صلى الله عليه وآله ) ميآورد : « مهدى با مسلمانانِ همراه به دمشق ميآيد . خداوند روم را - كه حاكم آن پنجمين نفر از خاندان هرقل به نام طباره
هامش
( 1 ) . در روايات پيرامون دجال نيز مشابه آن يافت ميشود ، ر . ك به صحيح مسلم 4 / 2221