روى ديواره چاه نشست و همچون رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله لباسش را تا ساقهايش بالا زد و پاهايش را در چاه آويزان كرد .
آن گاه بازگشتم و كنار در نشستم تا برادرم ( ابوبكر ) وضو بگيرد و به من ملحق شود . با خود گفتم : اگر خداوند ، به فلانى - منظور برادرش عمر است - خير بخواهد او را مىآورد . ناگاه ديدم يكى در را تكان مىدهد .
گفتم : كيستى ؟ !
گفت : عمر بن خطّاب .
گفتم : درنگ كن !
سپس به نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله آمدم ، به او سلام كردم و گفتم : عمر بن خطّاب اجازه مىخواهد .
پيامبر صلى اللَّه عليه وآله فرمود : به او اجازه بده و او را به بهشت مژده ده .
آمدم و به عمر گفتم : وارد شو ، رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله تو را به بهشت ، مژده داد .
عمر وارد شد ، در سمت چپ پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله ، بر روى ديواره چاه نشست و پاهايش را در چاه ، آويزان كرد .
سپس باز گشتم و كنار در نشستم و با خود گفتم : اگر خداوند ، خير فلانى را بخواهد او را مىآوَرَد . در اين هنگام ديدم شخصى ، در را
احاديث ساختگى (فارسى) — صفحة 23
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٢٣