هو لي ، ثمّ قالوا : ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه وفي الحقّ أن تتركه » « 1 »
« شخصى به من گفت : اى پسر ابو طالب ! تو به خلافت حريص هستى .
گفتم : به خدا سوگند ! شما حريصتريد و حال آن كه خلافت ، ربطى به شما ندارد و من از همه به آن سزاوارتر و نزديكتر هستم . من حقّ خودم را مىطلبم و شما بين من و آن ، جدايى مىافكنيد و نمىگذاريد به آن برسم .
وقتى در جمع حاضران ، آن شخص را با دليل و برهان كوبيدم ، به خود آمد ، گويى حيران ماند و نتوانست پاسخ مرا بگويد .
خدايا ! من در برابر تو ، از قريش و آنان كه قريش را يارى مىنمايند ، دادخواهى مىنمايم . چرا كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند ، بزرگى مقام و منزلت مرا كوچك شمردند و به پيكار با من - در آنچه حقّ من بود - همپيمان شدند . سپس گفتند : هان ! كه گاهى بايد حق را بگيرى و گاهى بايد آن را رها كنى » .
هامش
( 1 ) نهج البلاغه : 2 / 84 .