اتّفاقاتى كه برايشان در آينده پيش مىآيد ، خبر مىدهند . ميثم به حبيب مىگويد : تو را به اين كيفيت به شهادت مىرسانند .
حبيب هم به ميثم مىگويد : تو را به اين صورت شهيد مىكنند .
وقتى اين دو نفر از هم جدا مىشوند ، رشيد هجرى مىرسد و از مردم مىپرسد :
اين دو نفرى كه با هم صحبت مىكردند ، كجا رفتند ؟
گفتند : اين دو نفر حرفهاى عجيبى مىزدند .
پرسيد : چه مىگفتند ؟
آنانى كه حرف آن دو را شنيده بودند ، به رشيد منتقل كردند .
رشيد به آنان گفت : اين دو نفر قسمتى از واقعه را كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند ، نگفتهاند و ميثم اين قسمت را فراموش كرده كه براى آوردن سر حبيب به كوفه ، فلان مقدار درهم جايزه قرار مىدهند . « 1 » آرى ، چنين افرادى در كوفه وجود داشتند ؛ امّا تعدادشان به تعداد انگشتان دو دست هم نمىرسد . افرادى كه اسرارى اين گونه را از اميرالمؤمنين عليه السلام شنيدهاند و براى همديگر نقل كرده و به هم بشارت دادهاند .
ابن حجر عسقلانى دربارهء ميثم تمّار مىنويسد :
ميثم در سال آخر عمرش به مكّه مشرف شد و در مدينه خدمت امّ سلمه همسر رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله رسيد و گفت و گويى ميان ايشان صورت گرفت . وقتى او به كوفه برگشت و دستگير و زندانى شد ، به مختار ثقفى كه او نيز در زندان بود ، اين گونه گفت :
هامش
( 1 ) . رجال كشى : 1 / 292 - 293 .