تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بانوى نور (ويژهنامه ايام فاطميه) (فارسى) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣

ايثار و گذشت

پس از اقامه نماز جماعت ، پيامبر خدا ( ص ) از حال پيرمردى كه لباس‌هاى كهنه به تن داشت جويا شد . او گفت : گرسنه‌ام ، غذايم ده ؛ برهنه‌ام ، مرا بپوشان ؛ فقيرم ، به من كمك مالى كن . پيامبر رحمت به بلال فرمود : او را به منزل فاطمه ( عليها السلام ) راهنمايى كن . پيرمرد همان خواسته‌ها را از فاطمه ( عليها السلام ) طلب كرد ، فاطمه كه مانند شوهر و پدرش سه روز مىشد كه غذا نخورده بود ، پوست گوسفندى را كه حسن و حسين روى آن مىخوابيدند ، به وى داد . پيرمرد گفت : چگونه درد گرسنگى خويش را با آن درمان كنم ؟ فاطمه گردنبندش را درآورد و تقديم به وى كرد و فرمود : اميد آنكه خداوند بجاى آن چيزى بهتر از آن به تو دهد . پيرمرد به مسجد آمد و ماجرا را براى پيامبر اكرم ( ص ) بيان كرد . اشك شوق در چشمان رسول خدا حلقه زد . عمار برخاست و با اجازه رسول خدا آن را خريد . پيرمرد گفت : در برابر آن نان و گوشتى مىخواهم تا گرسنگىام بر طرف شود ، ردايى يمانى كه مرا بپوشاند و پولى كه با آن به خانواده‌ام برسم . عمار بيشتر از آنچه خواسته بود به وى داد . آنگاه پيامبر خدا رو به پيرمرد كرد و فرمود : آيا سير شدى و پوشانيده گشتى .