بيا كه منتظران را به لب رسيد نفس * بيا كه طاقت ما طاق گشت و صبر تمام
بيا و قطع نما ريشههاى استضعاف * براى يارى دين خدا ، نما اقدام
به يك نظر ز تو من قانعم شها ، لطفى * خجسته آنكه به ديدار خود كنىاش اكرام
جنود جهل نموده است روح من تسخير * هواى نفس ز عقلم ربوده است زمام
كنم چه چاره به محشر ولات حين مناص « 1 » * كجا پناه برم من ، و ليس لى معصام « 2 » مگر ولاى تو زين مستمند گيرد دست
به اين وسيله ز يزدان نمايم استرحام « 3 » * اگر به " صافى " مسكين نظر كنى شايد
كه از ولايت تو يافت دينش استحكام
هامش
( 1 ) . « و نيست آن زمان ، زمان قرار و پناهندگى » .
( 2 ) . « و نيست براى من پناهگاه » .
( 3 ) . استرحام : طلب رحمت و دلسوزى .