زبانشان مترنم است :
اى آنكه لاف مىزنى از دل كه عاشق است * طوبى لك از زبان تو بادل موافق است
غلمان و حور كى طلبد مرد حق شناس * شهوت پرست كى بود آنكس كه عاشق است
يا مىگويند :
خلاف طريقت بود كاوليا * تمنّا كنند از خدا جز خدا
چه از دوست چشمت به احسان اوست * تو در بند خويشى نه در بند دوست
در اين مرتبه سير و صعود انسان به جايى مىرسد كه خود را در حال و مقامى مىبيند كه فارغ از تفكّر در عذاب و عقاب يا جزاء و ثواب مىشود و مىگويد :
مكن هرگز تمناى بهشت انديشهء دوزخ * اگر مطلب رضاى اوست خواه اينجا و خواه آنجا
در اين مشهد شخص عارف ( نه صوفى نه عارف ، حقهباز ، مسلك ساز و سلسله باز ) هيچ جا و مكانى را دور از خدا نمىبيند و مكانى كه خدا را در آن نبيند نمىيابد تا در عذاب او كه در حال بُعد و دورى از او و حرمان از رؤيت جلال و جمال او حاصل مىشود ،