ديگر است ، كه « النّقيضان لا يجتمعان و لا يرتفعان » .
بعضى ديگر از صفات سلبى مثل مكان و زمان ، سلبش همان مفهوم خود را بيشتر افاده نمىكند ، و مفاد سلبِ مكان اين است كه مسلوبٌمنه لامكان است ، و مفاد سلب زمان اين است كه مسلوبٌمنه منزّه از زمان است . امّا معناى اين سلب ، اثبات صفتى نيست هرچند مستلزم باشد ، و هرچند اثبات بعضى از صفات ثبوتى و يا صفات سلبى مستلزم اين سلب باشد ، مانند وجوب وجود و غنا و نفى تركيب و سلب احتياج كه هر يك مستلزم نفى مكان و زمان و دليل بر آن مىباشد ، و از اين قسم است « لَم يَلِد وَ لَم يولَد » « 1 » و « لَيسَ كَمِثلِه شَىءٌ » « 2 » .
نكتهء قابل توجّه ديگر در اينجا اين است كه معرفت بعضى از صفات ثبوتيّه به معرفت صفات سلبيّه برگشت مىكند و بيش از آنچه از وصف سلبى درك مىشود به وصف ثبوتى پى برده نمىشود . مثلًا صفت جهل نفىاش از ذات ، دلالت بر اين مىكند كه جهل در او راه ندارد ، و از صفت علم نيز بيشتر از اين درك نمىشود و حقيقت علم او بر ما مجهول است .
به عبارت ديگر ، درك حقيقت صفات ثبوتيّهء ذاتيّه چون عين ذات است ، محال است و درك و فهم آنها به درك صفات سلبيّه برگشت مىكند ، چون در صفت سلبى ، مسلوب قابل تصوّر است مثل جسميّت و تركيب ، امّا در صفات ثبوتى مانند علم و حيات و قدرت كه عين ذات مىباشند ، مثل خود ذات ، متعالى و منزّه از اين هستند كه به تصوّر درآيند و معرفت اين صفات به وجه حاصل مىشود نه به كُنه .
خداشناسى با شناختن اوصاف و نعوت سلبى آسانتر حاصل مىشود و
هامش
( 1 ) . اخلاص ( 112 ) آيهء 3 .
( 2 ) . شورى ( 42 ) آيهء 11 .