سلطان دين
بر آن سرم كه كنم پاره مانع ديدار
برون جهم ز حصار طبيعت و پندار
به آب توبه بشويم صحيفهء اعمال
به اشك چشم كنم پاك فطرت از زنگار
بر آن سرم كه شوم آشناى عالم قدس
برون كنم ز دلم دوستى اين مردار
بگيرم عبرت از اوضاع اين سراى سپنج
كه بهر كس نبود اندر آن مجال قرار
چه اعتماد بر اين روزگار پر آشوب ؟
چه اعتماد بر احوال گنبد دوّار ؟