كه پس از غصب خلافت به وسيله جريان سقيفه ، قنفذ برده عمر حضرت فاطمه ( عليها السلام ) را زد و به شدت هُل داد و در نتيجه آن جنايت ، دندهاى از پهلوى آن حضرت شكست و بر اثر آن ، جنين خود را افكند ، و دستخوش بيمارى گرديد و به شهادت رسيد . « 1 »
2 . و نيز از جمله آن روايات بسيار ، اين روايت طولانى است كه مرحوم صدوق ، از ابنعبّاس و او از پيامبر خدا ( صلى الله عليه وآله ) آورده است كه فرازى از آن چنين است :
. . . و هنگامىكه فاطمهام را مىبينم ، بهياد مىآورم آن ظلم و بيدادى را كه پس از رحلت من در حق او انجام مىشود ، گويى مىنگرم كه زور و ذلّت از سوى ظالمان بر خانه او واردشده ، حرمت او درهمشكسته ، حقوق او غصب گرديده ، از ارث خود بازداشته شده ، و پهلويش را
مىشكنند و فرزندش را به دنيا نيامده ، مىكشند ! و او نداى دادخواهى سرمىدهد و مىگويد : وامحمّداه ! امّا كسى به دادخواهى و نداى مظلوميت او پاسخ مثبت نمىدهد ! و او از ظلم و شرارت استبداد پناه و دادرس مىجويد ، اما كسى به او پناه نمىدهد و دادش را از بيدادگران نمىستاند . « 2 »
3 . و نيز از جمله آن روايات بسيار ، زيارتنامه حضرت فاطمه ( عليها السلام )
هامش
( 1 ) - همان .
( 2 ) - صدوق / متوفى 381 هجرى / أمالى / ج مجلس 24 / ص 100 - 99 .