اسلام بسى بالا گرفت و در ديگر اقطارِ قلمروِ اسلام ، به اين كه از قريش است ؛ يعنى از خاندان رسول اكرم صلى الله عليه و آله و از صحابه اوست ، شناخته شد ، تا آنجا كه از بسيارى از مسلمانانِ با سابقه و صحابهء مخلص مانندِ ابوذر ، مقداد ، عمّار ، مشهورتر گشت . و بدين ترتيب ، بار ديگر باندِ اموى رشد كرد و به نام « بنى هاشم » آشكارا عليه بنىهاشم ، پنجه درافكند و در نهان نيز ، دسيسهها و توطئههاى خود را عليه اسلام ، تعقيب نمود . و در پايان حياتِ خسارتبار خويش ، عليرغم تعهّدى كه در معاهده صلح با امام حسن عليه السلام سپرده بود ، پسرش يزيد را به عنوان جانشين خود معرفى كرد . « 1 » يزيد كسى بود كه به لحاظِ روحى منافق و دوچهره و خيانت كار بود . شرم و آزرم را در وى راه نبود . سگها را جامهاى بافته مىپوشانيد و به هر سگى غلامى بخشيده بود ، كه خدمتش كند .
ميمونها را دوست مىداشت و نگهدارى مىكرد . « 2 » معاويه با بيعت گرفتن از مردم براى يزيد ، بزرگترين خيانت را درباره اسلام مرتكب شد . يزيد هيچ گونه اعتقادى به اسلام و نبوّت نداشت . و اين بى اعتقادى خود را آشكارا اعلام كرد .
نبوّت و خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله را بازيچه و ساخته پرداختهء بنى هاشم مىدانست . براى همين ، در سرودهاى گفت :
« لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ ؛ خاندان هاشم با سلطنت بازى كردند و گرنه ، نه خبرى از آسمان آمده و نه وحىاى نازل شده است » .
هامش
( 1 ) . در مادّهء دو ، از قراردادِ صلح ميان امام مجتبى عليه السلام و معاويه ، آمده است كه پس از معاويه حكومت متعلّق به حسن عليه السلام است و اگر براى او حادثهاى پيش آمد ، متعلّق به حسين ، و معاويه حقّ ندارد كسى را به جانشينى خود انتصاب كند ، ( صلح امام حسن ، ص 356 ) .
( 2 ) . يزيد ، ميمونى را نزد خود قرار داده و ابوقيس ناميده بود و تهماندهء جام شرابش رابه وى مىنوشانيد . گاه وى را سوار بر گورخرى مىكرد و به مسابقهء اسب دوانىاش مىفرستاد .