اين است دائم پيشهام كز خويش در انديشهام * گشته مرا ورد زبان من كيستم من كيستم
اين درس و بحث و مدرسه افزود بر من وسوسه * دردم بود اى همرهان من كيستم من كيستم
اى آسمان و اى زمين اى آفتاب نازنين * اى ماه و اى ستارگان من كيستم من كيستم
اى صاحب دار وجود اى پادشاه فضل و جود * اى از توام نام و نشان من كيستم من كيستم
دست من و دامان تو گوش من و فرمان تو * از بند رنجم وارهان من كيستم من كيستم
تا كى حسن نالد چو نى تا كى بگريد پى به پى * گويد به صد آه و فغان من كيستم من كيستم ؟ !
و نيز در پيرامون همين حال و موضوع قصيدهاى به نام قصيدهء اطواريه گفتم كه برخى از ابيات آن اين است :
من چرا بىخبر از خويشتنم * من كيم تا كه بگويم كه منم
من بدينجا ز چه رو آمدهام * كيست تا كو بنمايد وطنم
آخر الأمر كجا خواهد شد * چيست مرگ من و قبر و كفنم
باز از خويشتن اندر عجبم * چيست اين الفت جانم به تنم
گاه بينم كه در اين دار وجود * با همه همدمم و همسخنم
گاه انسانم و گه حيوانم * گاه افرشته و گه اهرمنم
گاه افسرده چو بوتيمارم * گاه چون طوطى شكّر شكنم
گاه چون با قلم اندر گنگى * گاه سحبان فصيح زَمنم
گاه صد بار فروتر زخزف * گاه پيرايه دُرّ عدنم