خمع و طبس و شيذمان و اوس باشد نام گرگ
فرض و عجوة نام خرما شرق و شارق نام خور « 1 »
بزة جامه ستر پرده رقعة پاره رث كهن * خيط رشته ابرة سوزن دان بطانة آستر « 2 »
هدنة « 3 » صلح و حرب جنگ و يوم روز و ليل شب * غيظ خشم و ضحك خنده حكة خارش نقبة گر « 4 »
زبرة دان يكپاره آهن كسرة « 5 » دان يكپاره نان * جذوة « 6 » دان يكپاره آتش فلذة يكپاره جگر « 7 »
حبر آمد چه ؟ سياهى « 8 » محبرة « 9 » آمد دوات
دمع رادان آب چشم و چون ممر باشد گذر
القطعة الرابعة فى بحر المجتث المثمن المخبون المقصور
زهى طراوت رويت گل هميشه بهار
قد تو در چمن حسن سرو خوش رفتار
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان * بگوى مجتث و اين بحر را بكن تكرار
فريس چنبر « 10 » و كم آستين و سب دستار « 11 » * چو ذيل دامن جامعه است و تكة بند ازار « 12 »
قطاب جيب « 13 » و سراويل ازار و خف موزه « 14 »
عتاد سازره « 15 » و جسر « 16 » پل زمام مهار « 17 »
هامش
( 1 ) يعنى خورشيد
( 2 ) الظهارة ابره دان و البطانة آسترخ ل
( 3 ) يعنى آشتى كردن و صلح نيز عربيست بنابر شهرت تفسيربان شده
( 4 ) مرضى است سوداوى كه جوشش و خارش بسيار توليد مىكند
( 5 ) پاره از هر چيز و تخصيص آن بنان ضرورت شعرى است
( 6 ) بكسر و ضم جيم نيز جائز است
( 7 ) فلذة نيز پاره از هر چيز و تخصيص براى ضرورتست
( 8 ) يعنى مركب
( 9 ) محبرة و محبرة نيز صحيح است
( 10 ) چنبر فارسى است يعنى حلقه چوبى كه حمالان بر سر ريسمان بندند و معانى ديگر نيز دارد كه در اينجا مراد نيست
( 11 ) بر وزن رفتار فارسى است يعنى عمامه و منديلى كه بسر بندند
( 12 ) ازار فارسى است يعنى شلوار پس تكه بند شلوار باشد
( 13 ) گريبان جامه و جيب عربيست از جهت شهرت تفسير به او شد
( 14 ) موزه چو روزه چكمه معروف برهان جامع
( 15 ) يعنى چيزى از مال و لوازم براى سفر مهيا نمودن
( 16 ) بفتح جيم نيز صحيحست
( 17 ) مهار بفتح اول بر وزن بهار چوبى را گويند كه در بينى شتر كنند و ريسمانى بر آن بندند ( برهان قاطع و جامع ) و لكن صحيح آن بكسر ميم است چون كتاب و نيز عربى مىباشد نه فارسى چنان كه از ظاهر آن دو كتاب مستفاد است و شارح طالقانى گفته زمام و مهار هر دو عربيست بمعنى ريسمانيكه بسته شود بر چوب يا حلقه كه در استخوان بينى شتر خراسانى كنند و اين معنى درست است چنان كه در قاموس تصريح بان شده