در شيطنت مىشود و به آنچه بايد برسد نمىرسد . و براى نوع ما موت اخترامى رخ مىدهد نه موت طبيعى . موت طبيعى براى معصوم است كه سلامت مىماند
« حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ »
، و بالجمله : آنچه در خارج به سوى فعليت حركت مىكند به محض رسيدن به مقام منظور ، با آن فعليت متحد مىشود .
آنچه در حال حركت است ماده نام دارد و آنچه ماده به آن مىرسد و در آن استقرار پيدا مىنمايد و آخرين نقطه حركت اوست ، صورت ناميده مىشود ، و اين ماده و صورت را عقل تحت نظر قرار داده و مأخذ مىشوند براى اينكه عقل از هر يك چيزى را انتزاع نمايد ، به آنچه از ماده انتزاع مىكند ، جنس و به آنچه از صورت انتزاع مىنمايد ، فصل گويند .
پس معلوم شد كه ماده و صورت در اجسام خارجيه و در اعراض جسم مانند الوان ، عقليه مىباشند .
توضيح اين معنى اين است كه : سواد و بياض كه در خارج وجود داشته و از اعراض اجسامند ، در خارج بسايط بوده و مادهاى كه با صورت تركيب انضمامى پيدا كند ندارند ، بلكه هويات بسيطهاند . سواد كه منقبضكنندهء نور بصر است و همچنين بياض كه منبسطكنندهء آن است ، هر كدام يك هويت بسيطه است ، منتها عقل كه اين دو هويت بسيطه را مىنگرد ، براى آنها ما به الاشتراك قائل مىشود ، بدون اينكه در خارج ما به الشركه داشته باشند . يعنى لون را مورد شركت بين آنها ديده و هويت هر كدام را فصل آنها مىبيند . پس اعراض ، ماده و صورت خارجيه نداشته ، بلكه در عقل داراى ماده و صورتند و اين ماده و صورت عقليهء آنها عين جنس و فصل آنهاست .
مطلب ديگر اينكه : وقتى قوهء محض و مادة المواد بناى حركت مىگذارد ، در بين مسير حركت ، به ترتيب به منازل فعليت رسيده و صورتى بعد از صورتى پوشيده و در مدارج كمال به مرتبهاى بعد از مرتبهاى مىرسد . در هر مرتبه از فعليات بالنظر الى المادة المتحركة ، جنس و بالنظر الى الصورة الفعليه ، فصل انتزاع مىشود .
و چون مراتب كمالات در طول هم واقع گرديده و استعداد در مسير تكامل