بلعيدنى كه او هست و مىبلعندش ، آنجا هم كه مىرود مىبلعندش - اگر آدم باورش بيايد غيبت نمىكند . اينكه ما خداى ناخواسته يك وقت غيبت مىكنيم براى اين [ است ] كه آنجا را باورمان نيامده است .
آدمى كه باورش بيايد كه تمام كارهايى كه در اينجا انجام مىدهد در آن عالم يك صورتى دارد ، اگر خوب است صورت خوب ، و اگر بد است صورت بد ، حساب در كار هست « 1 » - حالا تفصيل قضيه لزومى ندارد - اما اين معنا كه هر كارى حساب دارد . اگر چنانچه غيبت بكند آنجا محاسبه هست ، جهنم هست ، اگر اذيت كند مؤمنين را جهنم است آنجا ، و اگر خيرات و مبرّات داشته باشد بهشت است در آنجا ، كسى كه باورش آمده باشد اين را ، [ عمل هم مىكند . ] نه اينكه همان كتاب خوانده باشد و عقلش ادراك كرده باشد ؛ بين ادراك عقلى و باور نفسانى و قلبى ( اين قلب را نمىگويم ) خيلى فاصله هست .
بسيارى وقتها انسان عقلًا يك چيزى را ادراك مىكند لكن چون باورش نيامده تبعيت نمىكند ؛ آن وقتى كه باورش بيايد تبعيت مىكند . « ايمان » عبارت از اين باور است . علم به پيغمبر فايده ندارد ، ايمان به پيغمبر فايده دارد . ايمان باللَّه ، برهان اقامه كردن بر وجود خداى تبارك و تعالى كافى نيست ، ايمان بايد بياورد انسان ؛ يعنى قلب را باورش بياورد و خاضعش كند براى او . اگر ايمان آمد همه چيز دنبالش هست .
اگر انسان باورش آمد كه يك موجودى و يك مبدئى براى اين عالم هست ، و يك بازخواستى براى انسان هست در يك مرحلهء بعد ، مردن فنا نيست ، مردن
هامش
( 1 ) - اشاره به مسألهء تجسّم اعمال و صفات و ملكات انسانى است كه در عوالم برزخ وقيامت بروز مىكند . براى اطّلاع بيشتر ر . ك : الأربعون حديثاً ، شيخ بهائى ، ص 475 ، حديث 39 ؛ الحكمة المتعالية ، ج 9 ، ص 290 ؛ علم اليقين ، ج 2 ، ص 869 .