و از ظلم محض و جور صرف جانى درو دميذه » ص 329
توصيف جانور
« آوردهاند كى شيرى كى گاوماهى از نهيب پنجهء او در زمين نفس نيارستى زذ و شير آسمان از صولت چنگال او در مرغزار فلك گام نيارستى نهاذ ، مرغ از هيبت او بالاى بيشه نيارستى پريذ و پيل از دهشت او پيرامن صحرا نيارستى گرديذ . . . در بيشهاى مقام داشت » ص 230 - 229
« در ميان آن اشجار و در جوار آن انهار ضرغامى آشيانه داشت كى در جنب زئير او صرير ابر نرمتر از نغمهء زير بوذى و با صدمهء غرهء او نعرهء رعد آسانتر از انين جنين نموذى ، بر بالاى كوه چون عقاب صعود پيوستى و در قعر دريا چون ماهى شناه كردى و در مسالك تنگ و مخارم مضيق چون مار به شكم خزيدى » ص 257
« وقتى عقابى كى چون طالب صيد گشتى مخالب او بر نسرين چرخ غالب آمذى و از هيبت منقار او ظلمت غار بر وحوش و طيور آثار انوار بهشت نموذى .
بر قلهء شامخ كوهى آشيانه كرده بود كوهى كى عقاب بر عقبات او به سختى رفتى و ابر بر درجات او بدشوارى رسيذى » ص 244
توصيف طبيعت
« پس در آن نزديكى پيرامن كوه غارى بوذ از دل ديو تاريكتر و از گور ظالم تنگتر ، چون حفره دوزخ پردوذ و چون توبهء اهل معصيت ظلمت اندوذ » ص 125
« در بيابان عرب ريگستانى بوذ كى چون آفتاب به سمت الرأس رسيذى از تبش حرارت آن رمضا قدم هيچ آفريذه را امكان امضا نبوذى و مرغ را در آن بقاع از قوت احراق شعاع طاقت طيران نماندى و آن بيابان از شدت هواجر گرما و غايت تبش آفتاب چنان گشتى كى گفتهاند : ز نور قبه زرين دايره تمثال - زمين تفته فروپوشذ آتشين سربال » ص 288
« مرغزارى بوذ رياحين او رنگ گلستان عارض حوران دزديذه و گياه سبزهزار او آب از چشمهسار كوثر و تسنيم آشاميذه » ص 528
توصيف افزار و اشياء
« . . . . او را نيز شمشيرى زنگ بر اطراف او چون زنگ ادبار بر چهرهء « مبشر » نشسته و دندان او چون دندان پيران سالخورده ريزنده و شكسته . اگر به قوت رستم بر تار قصب زدندى نبريذى و اگر ببازوى حيدر بر ميان پرنيان آزموذند نيازردى » ص 428
« تيغى ديذ اختر گوهر بر صفحهء او چون نور بشر بر جبين مبين او تابان و