پس مآل همه به رحمت سابقه باشد ؛
« وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ »
« 1 »
.
پيشهء أول كجا از دل رود * مهر أول كي ز دل بيرون شود ؟
در سفر گر روم بين يا ختن * از دل تو كي رود حب الوطن ؟
ما هم از مستان اين مى بودهايم * عاشقان درگه وى بودهايم
ناف ما بر مهر أو ببريدهاند * عشق أو در جان ما كاريدهاند
روز نيكو ديدهايم از روزگار * آب رحمت خوردهايم اندر بهار
نى كه ما را دست فضلش كاشته است * از عدم ما را نه أو برداشته است
اى بسا كز وى نوازش ديدهايم * در گلستان رضا گرديدهايم
بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمهاى لطف از ما مىگشاد
وقت طفلىام كه بودم شير جو * گاهوارم را كه جنبانيد ؟ أو
از كه خوردم شير غير شير أو * كه مرا پرورد جز تدبير أو ؟
خوى كان با شير رفت اندر وجود * كي توان آن را ز مردم وا گشود ؟
گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كي كردند درهاى كرم ؟
أصل نقدش داد ولطف وبخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است
از براي لطف عالم را بساخت * دزها را آفتاب أو نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستن است * بهر قدر وصل أو دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر أيام وصال
گفت پيغامبر كه حق فرموده است * قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دست آلودى كنند
نه براي آن كه من سودى كنم * وز برهنه من قبايى بر كنم
چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من در روى خوبش مانده است
هامش
( 1 ) - الأعراف : 156 .