حكمفرماست كه جهاننماى فردى و جزيى طفيلى آن هستند ؛ و به همين جهت جهان را « انسان كبير » و انسان را « جهان صغير » خواندهاند .
جهان انسان شد و انسان جهانى * از اين پاكيزهتر نبود بيانى
در كتب فلسفه اين نظريه ( وحدت شخصى عالم ) به ارسطو نسبت داده مىشود بدون آنكه برهانى از او نقل شود ، و فلاسفه معمولًا در مباحث الهيات تحت عنوان « وَحدة إله العالم » بيان مىكنند .
آنچه در آنجا بيان مىشود دو مطلب است : يكى اينكه آيا تنها يك عالم وجود دارد يا بيش از يك عالم وجود دارد ؟ و با توجه به اينكه به عقيدهء قدما به پيروى از هيئت بطلميوسى همهء عالم را زمين و نُه فلك تشكيل مىدهد و فلك نهم محدّد الجهات است ، معنى اين سؤال روشن است .
مطلب ديگر اينكه آيا عالم موجود ، وحدت طبيعى و شخصى دارد يا نه ؟ حكما براى مدعاى دوم دليلى مىآورند كه قسمتى از آن بر فلكيات قديم مبتنى است .
ولى مسئلهء وحدت طبيعى و شخصى عالم مبتنى بر چنان فرضياتى نيست ، و از راههاى ديگر نيز مىتوان تأييد بلكه اثبات كرد .
يكى از راهها فرضيهاى است قديمى كه احياناً در علم جديد نيز تأييد مىشود و آن وحدت و اتصال واقعى به وسيله اجسام است . ما اجسام را به حسب حس ، منفصل و جدا و متكثر مىبينيم ، ولى اين احتمال هست كه تمام اجسام جهان جسم واحد باشند و خلأ و انفصالى در بين نباشد ، آنچه را ما خلأ يا جدايى دو جسم مىپنداريم در واقع چنين نيست .
البته اين فرضيهاى بيش نيست و اثبات آن خالى از اشكال نمىباشد .
يكى ديگر ، از راه ارتباط غايى نظام عالم است :
قبلًا كه دربارهء « دليل نظم » بحث مىكرديم ثابت كرديم كه نوعى هماهنگى در هدف ، ميان اجزاى جهان مشاهده مىشود ؛ مثلًا در قسمتى از جهان كه ما زندگى مىكنيم اوضاع و احوال نشان مىدهد كه ميان كرهء زمين ، گازهاى مجاور زمين ، آبهاى