الفصل الخامس عشر في السّكون
يطلق السّكون علي : خلوّ الجسم من الحركة ، قبلها أو بعدها ، و على : ثبات الجسم على حاله الّتي هو عليها ، و الّذي يقابل الحركة هو المعنى الأوّل - و الثّاني لازمه - و هو معنى عدميّ ، بمعنى انعدام الصّفة عن موضوع قابل هو الجسم ، فيكون هو عدم الحركة عمّا من شأنه أن يتحرّك ، فالتّقابل بينه و بين الحركة تقابل العدم و الملكة . و لا يكاد يخلو عن الحركة جسم أو أمر جسمانيّ إلّا ما كان آنيّ الوجود ، ( 1 ) كالوصول إلى حدّ المسافة ، و انفصال شيء من شيء و حدوث الأشكال الهندسيّة ، و نحو ذلك ( 2 ) .
چكيده
سكون داراى دو معنا و اطلاق است : 1 - خالى بودن جسم از حركت ، 2 - باقى بودن جسم بر حال خود در مدتى از زمان .
اين دو معنا ملازم با يكديگرند . اما وقتى سكون در برابر حركت قرار مىگيرد و گفته مىشود حركت و سكون ، مقصود از سكون معناى نخستين است . تقابل ميان حركت و سكون ، تقابل عدم و ملكه است . هيچ جسم يا امر جسمانى را نمىتوان يافت كه از حركت بهطور كلى خالى باشد مگر حوادثى كه وجودشان آنى است .
هامش
( 1 ) - دليل بر اين مدعا كه هيچ جسم يا امر جسمانى را نمىتوان يافت كه بهطور كلى از حركت خالى باشد آن است كه بنا بر نظريهء حركت جوهرى ، همهء اجسام از حركتى دائم و مستمر در ذات و جوهر خود برخوردارند و از طرفى ، اعراض اين اجسام به تبع تغيير و تحول دائمى موضوع خود در يك حركت دائم و مستمر به سر مىبرند . لذا در اين جهان مادى هيچ چيز ساكن ، اعم از جوهر و عرض وجود نداشته و براى سكون مصداق حقيقى و مطلق نمىتوان يافت . البته اعراض و به ويژه اعراض چهارگانهء كم و كيف و أين و وضع از حركت ديگرى علاوه بر حركتى كه به تبع حركت موضوع خود دارند ، برخوردار هستند كه آن حركت دائم و مستمر نيست ، مانند حركت جسم از يك مكان به مكان ديگر كه در زمان محدودى انجام گرفته و پس از مدتى پايان مىيابد و با تمام شدن اين حركت ، جسم موردنظر در يك سكون نسبى به سر خواهد برد ؛ يعنى فاقد حركت ثانوى در مقولهء أين است .
( 2 ) - البته اينها نيز مصداق سكون نيستند ، زيرا صلاحيت و شأنيت براى حركت ندارند ؛ يعنى نمىتوانند وجودى كشدار و ممتد داشته باشند .