تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
تنبيه الوحدة تساوق ( 1 ) الوجود مصداقا ، كما أنّها تباينه مفهوما ، فكلّ موجود ، فهو من حيث إنّه موجود ، واحد ، كما أنّ كلّ واحد ، فهو من حيث إنّه واحد ، موجود . فإن قلت : انقسام الموجود المطلق إلى الواحد و الكثير يوجب كون الكثير موجودا كالواحد ، لأنّه من أقسام الموجود ، و يوجب أيضا كون الكثير غير الواحد مباينا له ، لأنّهما قسيمان ، و القسيمان متباينان بالضّرورة ف « بعض الموجود - و هو الكثير من حيث هو كثير - ليس بواحد » ، و هو يناقض القول بأنّ « كلّ موجود فهو واحد » . قلت : للواحد اعتباران ( 2 ) : اعتباره في نفسه ، من دون قياس الكثير إليه ، فيشمل الكثير ، فإنّ الكثير من حيث هو موجود فهو واحد ، له وجود واحد ، و لذا يعرض له العدد ، فيقال مثلا عشرة واحدة و عشرات و كثرة واحدة و كثرات ، و اعتباره من حيث يقابل الكثير ، فيباينه . توضيح ذلك : أنّا كما نأخذ الوجود تارة من حيث نفسه و وقوعه قبال مطلق العدم ، فيصير عين الخارجيّة و حيثيّة ترتّب الآثار ، و نأخذه تارة اخرى ، فنجده في حال تترتّب عليه آثاره ، و في حال اخرى ، لا تترتّب عليه تلك الآثار ، و إن ترتّبت عليه آثار اخرى ،
هامش
( 1 ) - مساوق به معناى هم سياق و همراه است و در جايى به كار مىرود كه دو مفهوم ، هم جهت مصداق و هم حيثيت صدقشان يكى باشد و لذا مساوق ، اخص از مساوى است . دو مفهوم ممكن است مساوى باشند ؛ يعنى همهء مصاديقشان مشترك باشد ، امّا مساوق نباشند ؛ يعنى جهت و حيثيت صدقشان يكى نباشد ، مثلا مفهوم گرم‌كننده و روشن‌كننده هردو بر آتش اطلاق مىشود اما به دو اعتبار و دو لحاظ مختلف ، آتش از آن جهت كه گرم‌كننده است روشن‌كننده نيست و از آن جهت كه روشن‌كننده است گرم‌كننده نيست . مفهوم وجود و وحدت در عين حال كه دو مفهوم مختلف‌اند و يكى حاكى از اصل تحقق شىء و ديگرى بيان‌گر عدم انقسام آن است ، اما اين دو مفهوم نه‌تنها مساوىاند ، يعنى مصاديقشان يكى است ، بلكه مساوق‌اند ؛ يعنى حيثيت صدقشان نيز يكى است ( يعنى شىء از همان جهت كه هست و تحقق دارد واحد است و يكى است ) . ( 2 ) - براى بر طرف شدن توهم تناقض‌گويى در سخن فلاسفه بايد توجّه داشت كه وحدت دو اعتبار دارد : اعتبار اوّل ، آن‌كه واحد ، مساوق و برابر با وجود است و همهء مصاديق موجود ، اعم از واحد و كثير را در بر خواهد گرفت ؛ يعنى هرموجود را اگر خودش را در نظر بگيريم و آن را با موجود ديگرى مقايسه نكنيم واحد است و يك موجود است ، حتى اگر كثير هم باشد از آن جهت كه موجود است يك واحد كثير است ، چنان‌كه مىگوييم يك ده‌تايى ، دوتا ده‌تايى و . . . در اين اعتبار ، واحد ، يك مفهوم عام و شامل دارد و چنين نيست كه در برابر كثير و مقابل آن باشد ، بلكه كثير نيز خود يكى از مصاديق واحد است . و به بيان ديگر ، هركثيرى در عين حال كه كثير است يك جهت وحدت دارد كه به لحاظ آن جهت وحدت ، مصداق واحد است ، و اين جهت وحدت جهت نفسى براى آن است ، اما جهت كثرتش يك جهت قياسى است و اين دو جهت است ، چون يكى نفسى است و ديگرى قياسى و هيچ منافاتى باهم ندارند . اعتبار دوم ، آن است كه وحدت را در مقايسهء بعضى از موجودات با بعض ديگر اعتبار كرد .