مىكردهاند ، و اگر نسبت به يوسف دست به چنين اقدامى زدند باز براى اين بوده كه محبت پدر را متوجه خود كنند ، و لذا به يكديگر گفتند : « يوسف را بكشيد و يا در زمينى دوردست بيندازيد تا توجه پدر خالص براى شما شود » .
پس بهطورى كه از سياق آيات برمىآيد پدر را دوست داشته مىخواستند محبت او را خالص متوجه خود كنند ، و اگر غير اين بود طبعا بايستى مىكشتند و يا از او كنارهگيرى مىكردند و يا بيچارهاش مىكردند تا محيط زندگى را براى خود محيطى صاف و سالم كنند ، آن وقت آسانتر به كار يوسف مىپرداختند .
از طرفى مىبينيم كه عين همين حرف را پس از چند سال در جواب پدر كه فرموده بود : « اگر ملامتم نكنيد من بوى يوسف را مىشنوم » به ميان آورده و گفتند : « به خدا تو هنوز در آن ضلالت قديميت باقى هستى » « 1 » و پر معلوم است كه مقصود ايشان از ضلالت قديمى ضلالت در دين نيست ، ( چون در قديم چنين سابقهاى از او نداشتند ) بلكه مقصود همان افراط در محبت يوسف و مبالغه بىجا در امر او بوده است . « 2 »
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف ، آيهء 95 .
( 2 ) . الميزان ؛ ج 11 ، ص 120 و 121 . [ با تصرف ]