حقير ضمن پوزش از مزاحمت ، خواستار پاسخى قاطع مانند هميشه در مورد مشكل خود بوده و چشم انتظار پاسخ جنابعالى هستم .
اينجانب زنى هستم مسلمان و در خانوادهاى مسلمان به دنيا آمدهام و در دامن پر بركت اسلام تربيت يافتم . حدود يك سال و اندى پيش با شخصى ازدواج نمودم و ليكن بعد از گذشت مدتى به نكتهاى اساسى و تكان دهنده پى بردم و آن نكته اين بود كه در موقع نماز حاجت شوهرم سجادهء نماز را از زير پايم كشيد و گفت : اين چه حركتى است كه انجام مىدهى و نماز و دين بىفايده و بىمعنا است ! و اين حركات ابلهانه را ( به قول خودش ) انجام مده . بعد من ضمن تشريح مبانى شريعت مقدس اسلام خواستم فلسفهء دين را تا حدودى كه مىدانستم برايش توضيح دهم ، ولى انگار مانند ديوارى بود كه برايش صحبت مىكردم و در ضمن صحبت من ، پدر و مادر او به طرفدارى از او برخاسته و ضمن فحاشى به اين شريعت الهى ، موجب درگيرى شدند .
باز بعد از گذشت مدتى كه به ديدار اقوام خود رفته بودم ، در موقع مراجعه ملاحظه نمودم كه چند مرد نامحرم - كه به قول شوهرم از اقوامش بودند - در اتاق من مشغول قمار بودند و اثاثيهء اتاق بههم ريخته بود . من چون خود را در مقابل آنها ناتوان ديدم بازگشتم . بعد از گذشت اين ماجرا در شبى كه بسيار سرد بود ، در موقع روشن كردن بخارى اتاقم - به منظور گرم كردن خود و طفلى كه در شكم داشتم - پدر شوهرم با عجله بخارى را خاموش و به گوشهاى پرت كرد و گفت : چرا آن قدر به خودت مىرسى و مگر ما مىتوانيم اين نفت را استفاده كنيم ؟ ! با اينكه آن مقدار نفتى كه در بخارى بود را از خانهء پدرم آورده بودم . باز هم بعد از گذشت مدتى آن مرد هنوز بىدين بود . من هرچه خواستم او را راهنمايى و به راه راست هدايت نمايم قبول نمىكرد و هنوز كفر مىگفت ؛ تا اينكه من از خانهء آن مرد - البته با اجازهء او - خارج شدم و به خانهء پدرم مراجعت كردم . بعد از گذشت مدتى كه در خانهء پدرم اقامت داشتم ، او ديگر به دنبال من نيامد ؛ چون قرار بود به دنبالم بيايد . ولى با كمال تأسف
استفتائات امام خمينى ( موسوعة الإمام الخميني 32 الى 41 ) ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: السيد الخميني
ص١٨٦