جانكاه چيزى از عبد سالك باقى نمىگذارد « 1 » مگر عبوديت او . همانطورى كه ربوبيت خداوند عين ذات اوست نه زايد بر ذات ، و در آنجا مشتق عين مبدأ و مبدأ عين مشتق است ، دربارهء عبد و اصل نيز چنين خواهد شد ، كه هيچ چيزى جز عبوديت وى نمىماند . و عبوديتِ محض « ذات ثبت له الربط » نيست ، بلكه « عين ربط » مىباشد . و ربط محض جز نگاه تام چيز ديگرى نيست ، و هرگز نگاهِ ربطى به خود نگاه تعلق نمىگيرد ؛ و در اين حال ، نه نگاه ديده مىشود و نه نگاه كننده . چون خود اين نگاه به حقْ حجابِ نورى است و فرض آن است كه اين حجابِ نورى همانند هستىِ مجردِ خودِ نگاه كننده دريده شد ؛ و اصل خرق حجاب هم به نوبهء خود حجاب نورى است و رخت بربست ؛ و در اين حال ، هم او مىگويد :
لِمَنِ الْمُلْكُ
و هم او مىسرايد :
لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ
« 2 » و آنچه را كه ديگران بعد از گذراندن عقبهء كؤود مرگ طبيعى و برزخ و شدايد آن مىنگرند ، نمازگزار راستين كه به سرّ آن بار يافت ، هم اكنون مىبيند .
و كليد مطلب آن است كه صحنهء قيامت در باطن اين جهان موجود است ، و مرحلهء ظهور آن مستلزم برچيدن بساط نظام كيهانى كنونى است كه همراه آن تاريخ رخت برمىبندد ، و چيزى كه منزه از زمان است هماره موجود بوده و هست و خواهد بود ، گرچه ما در قوس صعودى بعداً به او مىرسيم ، و اگر كسى با مرگ ارادى و پشت سرگذاشتن نشأهء برزخ هم اكنون آن همه حجابهاى نورانى را خرق كند ، مىتواند همهء آن صحنهها را الآن ببيند در حالى كه داراى جسم است و همهء شرايط جسمانى را داراست ؛ چنان كه در « معراج » رخ داد . لذا
هامش
( 1 ) - « ولاحظته ، فصعق لجلالك ، فناجيته سرّاً » . ( مناجات « شعبانيه » ، إقبال الأعمال ، ص 199 )
( 2 ) - غافر ( 40 ) : 16 .