كشورى را كه نگذاشتهاند جلو برود و در طول مدتى كه اين پدر و پسر نگذاشتند كه اين كشور جلو برود ، نگذاشتند دانشگاه ، دانشگاه باشد .
رهايى از وابستگى در خودباورى
بايد ما فكر كنيم كه چنانچه خودمان بخواهيم كار بكنيم مىتوانيم . افكارمان را بايد به كار بيندازيم . شما ملاحظه مىكنيد در همين چند وقتى كه اين جنگ بوده است بسيارى افكار خودشان را به كار انداختهاند و بسيارى از چيزها را درست كردهاند . مىتوانيم در طول يك مدت دراز ما از همه چيز مستغنى بشويم ، از همه كس مستغنى بشويم . وقتى كه ما مىتوانيم خودمان را مستغنى كنيم ، جوانهايمان را مستغنى كنيم ، بايد كوشش بكنيم .
بايد همهمان دست به هم بدهيم تا اينكه اين وابستگى به خارج را از بين ببريم . آنها هم هميشه با تبليغات به ما حكومت مىكنند . خارجيها با تبليغ حكومت مىكنند به ما و دامنهء تبليغشان هم بيشتر راجع به اين مسائل زياد بود . شايد بسيارى از اين اساتيدى كه خيلى بند و بارى نداشتند و متمايل به غرب يا شرق بودند ، اينها هم اين تبليغات را مىكردند كه : « ما بايد وابسته باشيم ، زندگى نمىشود كرد بدون وابستگى » . خير ، مسأله اين طور نيست .
و خدا خواسته است كه اين دو تا قدرت بزرگ دنيا در مقابل هم باشند و هر كدام بخواهند يك تعدى بكنند از ترس ديگرى نكنند و آنها هم فهميدهاند كه همهء اين ملت ايستادهاند و نمىخواهند زير بار بروند . آنها كه نمىخواهند يك ملت را همهاش را از بين ببرند ، اينها مىخواهند استفاده كنند از ملت ؛ نمىخواهند دانشگاه نباشد ، مىخواهند از دانشگاه استفاده بكنند ، نمىخواهند زراعت نباشد ، نمىخواهند صنعت نباشد ، مىخواهند ما بازار باشيم . هم مخازن ما را ببرند ، هم ما بازار باشيم و آنها از ما استفاده بازارى بكنند . بنا بر اين ، اگر آنها يك وقت احساس كردند كه يك ملتى در مقابلشان ايستاده است مثل حالا . . . محمد رضا اين خيال را مىكرد و گفته بود كه اگر من بروم ايران تجزيه مىشود ؛ نه ، ايشان رفتند و تجزيه نشد . اينها [ دو ابرقدرت ] هيچ وقت تفاهم حقيقى با هم نمىكنند . اينها هميشه مثل دو تا گرگ مىمانند كه مىخواهند همديگر را