تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى ) — صفحة 95

مساهمون:

ص٩٥
باز است . اسلام ، خداى تبارك و تعالى ، درِ توبه را باز كرده است براى همه . الآن هم اگر همهء اينهايى كه در خارج رفتند و مىخواهند حكومت ايران را به هم بزنند همهء اينها توبه كنند و برگردند به مملكت خودشان و واقعاً بخواهند كه خدمت كنند به مملكت خودشان ، خوب برگردند ، بيايند خدمت كنند ، كسى كارشان ندارد . اينها بى خود رفتند بيرون و هياهو مىكنند و خودشان هم مىدانند كارى ازشان نمىآيد ، لكن با سيلى صورت خودشان را سرخ كرده‌اند . خوب ، كسى كه مىخواهد از اينجا برود از توى توالت بيرون مىآيد و - عرض مىكنم كه - با چه مىخواهد برود ، اين حالا حكومت ايران را مىخواهد بگيرد و همهء ملت هم با او همراه‌اند . فقط يك دهم هستند كه در ايران با اسلام موافق‌اند و الّا همهء اينها با حكومت اسلامى مخالف ! خوب ، اينها يك چيزى نيست ، بچه بازى ، حرفهاى بچّه بازى است كه مع الأسف ، اشخاصى كه خوب بود خدمت بكنند به اين كشور ، مىتوانستند خدمت بكنند به دام افتادند و اين طور حيثيت خودشان را از بين بردند و زحمتهايى هم اگر سابقاً كشيدند ، به كلى قلم سرخ رويش كشيدند . و اين ترقه بازيهايى كه در ايران مىشود ، البته به ما يك صدماتى وارد مىشود ، اما اين يك قدرتى نيست ، اين طور نيست كه يك قدرتى باشد كه قدرتى در دست آنها هست و دارند ترقه مىاندازند ، بمب را قايم كنند ، اين هر بچه‌اى مىتواند اين كار را بكند ، هر دزدى مىتواند برود يك جايى يك بمب بگذارد منفجر بكند . اين يك مسأله و قدرتمندى نيست در كار ، اين عجز و بيچارگى و بدبختى و انحراف است . منتها ما متأثّريم براى جوانهايمان ، متأثّريم براى اين بازيخورده‌ها ، براى اين دخترها ، براى اين پسرها كه اينها مىبينند كه آنى كه اينها را وادار مىكند به اين امر ، خودش رفته بيرون آنجا مشغول بازيگرىاش هست ، يا آنهايى هم كه اگر از آنها در اينجا هست در بيغوله‌ها دارند زندگى مىكنند و شماها را وادار مىكنند برويد شماها استقامت كنيد ، كارها را درست بكنيد ما بياييم حكومت كنيم . خوب ، شما چرا بازى مىخوريد از اينها . خوب ، اين چه عقلى است كه انسان داشته باشد كه شما جوانها زحمت بكشيد ، خون خودتان را بدهيد و همه چيز ، براى كى ؟ براى آن كسى كه نه به اسلام عقيده دارد ، نه به قرآن عقيده دارد ،
صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى ) — صفحة 95 | السيد الخميني