دست اشخاصى باشد كه از اسلام هيچ اطلاعى ندارند . يك آيه از قرآن را مىگيرند ، يك جمله از نهج البلاغه را مىگيرند و به ديگرهايش هيچ كارى ندارند . و با آن يك جمله مىخواهند نهج البلاغه و قرآن كريم و اسلام را از بين ببرند . اين جملاتى كه از دهان بعضى از اين منحرفين در مىآيد ، در ديوارهاى عراق اين جملات هست . - همين حزب بعث كافر - اين جملاتى كه اين اشخاص منحرف در اينجا ذكر مىكنند ، در ديوارهاى نجف هم ، در ديوارهاى ساير بلاد هم ، در كربلا هم بعضيهايشان را من خودم ديدم . اين جملات نه اين است كه اينها به اسلام عقيده دارند . حزب بعث ، اسلام را مخالف خودش مىداند . نه اينكه اينها با اسلام آشنا هستند . اينها مىخواهند با شمشير اسلام ، اسلام را از بين ببرند . همينها هم كه در اينجا هستند و سينه مىزنند براى اسلام ، بعضيشان با شمشير اسلام مىخواهند اسلام را از بين ببرند . و الّا مسأله اگر يك مسألهاى بود ، و مثلًا فرض كنيد كه با روحانيها مخالف بودند ، روحانيها هم فرض كنيد بد بودند .
كى حرف مىزد ؟ اگر مسأله اين بود . اما مسأله اين نيست ، مسأله اين است كه قرآن را به بازى مىگيرند ! اينكه يك كلمه از قرآن را مىگيرد و به باقىاش مىگويد من كار ندارم .
حالا يادم آمد از يك نفرى كه من در جوانى مىخواستم مشرَّف شوم حضرت عبد العظيم ؛ يك نفر واعظ خيلى مقتدر ، خيلى واعظ اما به اسلام خيلى كار نداشت . وقتى ديد من معمَّم هستم ، به من گفت بيا اينجا بنشين پهلوى من . ما با اتوبوس مىخواستيم تا حضرت عبد العظيم برويم . وقتى كه حرفهايى زد و چيزهايى گفت و من هم گوش كردم .
تا نزديك شد به حضرت عبد العظيم به شوفر گفت : زود برو نماز مغرب قضا مىشود . با اينكه اول مغرب بود . من به او گفتم كه : نماز مغرب كه حالا قضا نمىشود . گفت : يك روايتى دارد كه اگر تأخير بيندازند چه مىشود . گفتم : خوب ، آخر روايات ديگرى هم هست . گفت : من به آنها كارى ندارم . مسأله اين است ، مىگويد از نهج البلاغه اين كلمهاش را قبول دارم باقىاش را قبول ندارم . از قرآن هم اين را نمىگويد ، اين را ندارد .
از قرآن يك كلمهاش را ، يك جمله را مىگيرد ، اما نمىداند كه اين جمله مُفسِّر دارد ، در خود قرآن تفسير دارد ، در روايات دارد از چيزهايى كه در اين زمان واقع شده . اين هم
صحيفه امام ( مجموعه آثار امام خمينى ) ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: السيد الخميني
ص٣٦٤