را به من بگو كه چرا تو مسلمانتر از من شدى ؟ مردك فهميده بود كه اين آن چيزى را كه مىخواهد بازى كند ، فهميده است . فرار كرده بود .
اين كه آمد بيست و چند روز آنجا و تمامش از نهج البلاغه و تمامش از قرآن صحبت مىكرد ، من در ذهنم آمد كه نه ، اين آقا هم همان است ! و الّا خوب ، تو اعتقاد به خدا و اعتقاد به چيزهايى كه دارى ، چرا مىآيى پيش من ؟ من كه نه خدا هستم ، نه پيغمبر ، نه امام ، من يك طلبهام در نجف . اين آمده بود كه من را بازى بدهد ؛ من همراهى كنم با آنها . من هيچ راجع به اينها حرف نزدم ، همهاش را گوش كردم . فقط يك كلمه را كه گفت « ما مىخواهيم قيام مسلّحانه بكنيم » ، گفتم : نه ، شما نمىتوانيد قيام مسلّحانه بكنيد . بى خود خودتان را به باد ندهيد .
اينها با خود قرآن ، با خود نهج البلاغه مىخواهند ما را از بين ببرند و قرآن و نهج البلاغه را از بين ببرند . همان قضيهء زمان حضرت امير و قرآن را سرنيزه كردن كه اين قرآن حَكَم ما باشد . حضرت امير مظلوم بود واقعاً . هر چه به اين بدبختها گفت : اينها حيله دارند مىكنند ، بگذاريد [ بجنگند ، ] گذشت مطلب . [ گفتند : ] الآن آن مركز را مىگيرند . جمع شدند دورش ، شمشير كشيدند ، گفتند : مىكُشيمت اگر نگويى برگردند ، قرآن اين طور نوشته . مجبور شد حضرت امير كه امر كند كه لشكرى كه الآن فتح مىكردند ، يك ساعت ديگر اگر مانده بود فتح مىكردند ، برگردند . برگشتند و شكست همان شد كه خوردند و بعد از اينكه آن مسائل واقع شد . همين عدهاى كه آنجا شمشير كشيده بودند ، باز شمشير كشيدند بر ضد حضرت امير : بايد ما ببينيم كه عمل اينها چى هست ، آنها در پيشانىشان هم آثار سجده بود ؛ ابن ملجم در پيشانىاش آثار سجده بود ، ببينيم چه كرد ؟
با اين آثار سجده چه آمده بكند ؟
نابود كردن اسلام با اسم « اسلام »
اسلام هميشه گرفتار يك همچو مردمى بوده است كه با اسم « اسلام » ، مىخواستند اسلام را بكوبند . مگر محمد رضا قرآن طبع نمىكرد ؟ مگر سالى يك دفعه نمىرفت به