مثلًا يك دانشمندهايى پيدا شد ، اينها را از هم جدا كنند كه مبادا اين دو تا با هم مجتمع بشوند و فاتحهء آنها را بخوانند . بين اين دو تا شروع كردند تفتين كردن . « 1 » در دانشگاه عمال آنها يك جور تبليغات بر ضد روحانيت مىكرد : « اينها دربارىاند ، آنها را انگليسها آوردهاند ! » من خودم با اين گوشم شنيدم كه يك شخصى داشت به ديگرى مىگفت - ما هم نشسته بوديم توى اتومبيل . مىخواست به ما بد بگويد ؛ در جوانى - كه اينها را انگليسها در نجف و قم آوردند كه نگذارند مثلًا مملكت ما ترقى بكند . در دانشگاه مىرفتند ، اين طورى گفتند كه اين روحانيون را . . . يا مىگفتند دربارىاند ، يا مىگفتند انگليسها درستشان كردند ، يا مىگفتند اينها افيونند ، مثل افيون مىخواهند مردم را خواب بكنند تا آنها بچاپند . و گاهى هم براى تمام اديان اين را مىگفتند كه : « اصلًا دين افيون جامعه است . اين دين مردم را خواب مىكند . همانطور كه افيون ، انسان را بىحال مىكند ، اينها هم مغزهاى مردم را تهى مىكنند تا آنها بچاپند » .
در طرف ما كه مىآمدند مىگفتند كه يك مشت بىدينند اينها . اين دانشگاهيها يك مشت فُكُلى بىدين ، يك مشت بىاعتقاد به همه چيز . اين طور اين دو قشر را از هم جدا نگه مىداشتند ، به جهت اينكه هر كدام به ديگرى بدبين بود .
شايد شماها يادتان باشد كه در دانشگاه اسم « آخوند » را نمىشد بياورى . شعارها شايد در آنجا نوشته مىشد بر ضد قرآن ، بر ضد اسلام ، بر ضد روحانيون ، منتها جوانها غافل بودند ، ما هم غافل بوديم . همه غافل بودند كه نقشه است . نقشه اين است كه اين دو تا قدرت از هم جدا باشند و دشمن هم باشند . خودشان به سر و كله هم بزنند و ما برداريم و بخوريم !
اين يك طرحى بود ، و طرحهاى ديگر زياد است ، من كه نمىتوانم حالا همه را بيان كنم . الآن بايد قشر دانشگاهى آن تفكرات را نسبت به قشر روحانى كنار بگذارد . قشر روحانى هم آن تفكرات را نسبت به دانشگاهى .
هامش
( 1 ) - فتنهانگيزى